از آن قبل که سر عالم بقا دارم
بدین سرای فنا سر فرو نمیآرم
۱نشاط من همه زی آشیان نه فلک است
اگرچه در قفس پنج حس گرفتارم
۲نه آن کسم که درین دامگاه دیو و ستور
چو عقل مختصران تخم کاهلی کارم
۳به کاه برگی برگ جهان نخواهم جست
چنان که نیست به یک جو جهان خریدارم
۴دلا جهان همه باد است و خلق خاک پرست
نه آتشم که فروزی به باد رخسارم
۵طمع مدار که از بهر طعمهٔ ارکان
عنان جان و خرد را به حرص بسپارم
۶مباد کز پی خشنودی چهار رئیس
دو پادشا را در ملک دل بیازارم
۷شد آنکه بست فروغ غرور و آتش آز
میان دیدهٔ همت خیال پندارم
۸از آن خیال من امروز خلوتی جستم
وز آن فروغ من اکنون فراغتی دارم
۹بسا که از پی جست جهان چون پرگار
چو دایره همه تن گشته بود زنارم
۱۰کنون نگر که ازیان منزل نبهره فریب
به رسم طالع خود واپس است رفتارم
۱۱اگرچه زین فلک آب رنگ آتشبار
چو باد و خاک سبک سایه و گرانبارم
۱۲چو باد از در هر کس نخوانده درنشوم
چو خاک هم خود را بیخطر بنگذارم
۱۳نیم چو آب که با هر کسی درآمیزم
نیم چو ابر که بر هر خسی گهر بارم
۱۴چو طوطی ارچه همه منطقم نه غمازم
چو تیغ گرچه همه گوهرم نه غدارم
۱۵نیاز گر بدرد پیکر مرا از هم
نبینی از پی کار نیاز پیکارم
۱۶چو زر نخواهم خود را اسیر دست خسان
ز حرص آنکه به زر همچو زر شود کارم
۱۷چو آب درنشوم بهر نان به هر گوشه
از آن چو شمع همه ساله خویشتن خوارم
۱۸هزار شکر کنم فیض و فضل یزدان را
که داد دانش و دین گر نداد دینارم
۱۹ز خلق گوشه گرفتم که تا همی ساید
کلاه گوشهٔ همت به چرخ دوارم
۲۰به طبع آهن بینم صفات مردم را
از آن گریزان از هر کسی پریوارم
۲۱بدانکه چون الف وصل باشم از خواری
که نام نبود و بینند خلق دیدارم
۲۲اگر بدانی سیمرغ را همی مانم
که من نهانم و پیداست نام و اخبارم
۲۳بدان که نیست کفم چون دهان گل پر زر
به دست طعنه چرا که هر خسی نهد خارم
۲۴مگر نداند کز عقد عقل و جوهر جان
پر است گردن اعمال و دست اسرارم
۲۵ازین زبان درافشان چو دفتر اعشی
مرصع است به گوهر هزار طومارم
۲۶نه مرد لافم خاقانی سخنبافم
که روح قدس تند تار و پود اشعارم
۲۷ز کس به دهر خجل نیستم بحمد الله
مگر ز ایزد و استاد صدر احرارم
۲۸به شکر ایزد و استاد در مقام سجود
نهاده سر به زمین همچو کلک و پرگارم
۲۹به شکر صدر زمان هر زمان به بحر سخن
صدف مثال دهان را به در بینبارم
۳۰عیار شعر من اکنون عیان تواند شد
که رای روشن آن مهتر است معیارم
۳۱کلیم طور مکارم اجل بهاء الدین
که مدح اوست مسیحای جان بیمارم
۳۲سپهر حمد و سعادات سعد دین احمد
که خاک درگهش افزود آب بازارم
۳۳ملک صفاتی کاندر ممالک شرفش
سپهر گفت که من کمترین عمل دارم
۳۴پیام داد به درگاهش آفتاب که من
تو را غلامم از آن بر نجوم سالارم
۳۵نگر چگونه نگهداریم ز نحس وبال
که در حریم جلالت همی به زنهارم
۳۶ستاره گفت منم پیک عزت از در او
از آن به مشرق و مغرب همیشه سیارم
۳۷ایا غیاث ضعیفان و غیث درویشان
به باغ مدح تو بر شاخ معرفت بارم
۳۸اگر چه نام من اندر حساب «الشعراست»
ز مدحت تو به «الاالذین» سزاوارم
۳۹به پیش فیض تو ز آن آمدم به استسقا
که وارهانی ازین خشکسال تیمارم
۴۰صورنگار حدیثم ولی هر آن صورت
که جان در آن نتوانم نمود ننگارم
۴۱کدام علم کز آن عقل من نیافت اثر
بیازمای مرا تا ببینی آثارم
۴۲بدین قصیده که یکسر غرائب و غرر است
سزد که خوانی صد چون لبید و بشارم
۴۳بمان به دولت جاوید تا به حرمت تو
زمانه زی حرم خرمی دهد بارم
۴۴