ز عدل شاه که زد پنج نوبه در آفاق
چهار طبع مخالف شدند جفت وفاق
۱رسید وقت که پیک امان ز حضرت او
رساند آیت رحمت به انفس و آفاق
۲بسی نماند که یَبروح در زمین ختن
سخن سرای شود چون درخت در وقواق
۳به شکر آنکه جهان را خدایگان ملکی است
که نایب است به ملکت ز قاسم الارزاق
۴جلال ملت، تاج ملوک فخر الدین
سپهر مجد، منوچهر مشتری اخلاق
۵شهنشهی که به صحرا نسیم انصافش
ز زهر در دم افعی عیان کند تریاق
۶ز داد اوست زمان کرده با امان وصلت
به حکم اوست قضا بسته با رضا میثاق
۷ز بس که ریخت ازین پیش خون خفچاقان
به هندوی گهری چون پرند چین براق
۸عجب مدار که از روح نامیه زین پس
بجای سبزه ز گل بردمد سر خفچاق
۹زهی برات بقا را ز عالم مطلق
نکرده کاتب جان جز به نام تو اطلاق
۱۰اگر نه شمع فلک نور یافتی ز کفت
چو جان گبر شدی تیره بر مسیح وثاق
۱۱سحرگهی که یلان تیغ برکشند چو صبح
به عزم رزم کنند از برای کینه سباق
۱۲ز بیم ناوک پروین گسل برای گریز
ز آسمان بستاند بناب نعش طلاق
۱۳بگیرد از تپش تیغ و ز امتلای خلاف
دل زمین خفقان و دم زمان فواق
۱۴تو ابروار بر آهخته خنجری چون برق
فرشتهوار نشسته بر اشهبی چو براق
۱۵به یک گشاد ز شست تو تیر غیداقی
شود چو پاسخ کهسار باز تا غیداق
۱۶در آن زمان که کن تیغ با کف تو وصال
ز بس که جان بدان را دهی ز جسم فراق
۱۷گمان بری که ز ارواح تیره زیر اثیر
خلایقی دگر از نوعیان کند خلاق
۱۸ظفر برد ز برت چتر جاء نصر الله
اجل دهد به عدو زهر مالهم من واق
۱۹ایا شهی که ز تاثیر عدل تو بر چرخ
به جرم مه ندهد اجتماع مهر محاق
۲۰بدان خدای که پاکان خطهٔ اول
ز شوق حضرت او والهند چون عشاق
۲۱که نیست چون تو سخا پروری به شرق و به غرب
نه چون من است ثنا گستری به شام و عراق
۲۲مرا حق از پی مدح تو در وجود آورد
تو نیز تربیتم کن که دارم استحقاق
۲۳منم که گاه کتابت سواد شعر مرا
فلک سزد که شود دفتر و ملک وراق
۲۴دقایقی که مرا در سخن به نظم آید
به سر آن نرسد وهم بوعلی دقاق
۲۵ایا شهان زمانه عیال شفقت تو
به حال من نظری کن به دیدهٔ اشفاق
۲۶که خیره شد دلم از جور گنبد ازرق
چو طبع محرور از فعل داروی زراق
۲۷جهان موافق مهر تو است مگذارش
که کینه ورزد با چون منی ز روی نفاق
۲۸به حسب طاقت خود طوق دار مدح توام
چرا ز طایفهٔ خاصگان بماندم طاق
۲۹مرا ز چنگ نوائب به جود خود برهان
که خلق را توئی امروز نایب رزاق
۳۰تو راست ملک جهان و توئی سزای ثنا
چگونه گویم مدح یماک و وصف یلاق
۳۱نماند کس که ز انعام تو به روی زمین
نیافت بیت المال و نساخت باب الطاق
۳۲منم که نیست در این دور بخت را با من
نه اقتضای رضا و نه اتفاق وفاق
۳۳بسوخت جان من از آز و طبع زنگ گرفت
بدان صفت که زنم آهن و ز تف حراق
۳۴اگر نه فضل تو فریاد من رسد بیم است
که قتل من کند او وقت خشیة الاملاق
۳۵شها به وصف تو خوش کردهام مذاق سخن
مدار عیش مرا بر امید تلخ مذاق
۳۶روا مبین ز طریق کرم که زخم نیاز
برآرد از جگرم هر دمی هزار طراق
۳۷ز بینوایی مشتاق آتش مرگم
چو آن کسی که به آب حیات شد مشتاق
۳۸تنم ز حرص یکی نان چو آینه روشن
چو شانه شد همه دندان ز فرق سر، تا ساق
۳۹عطای تو کند این درد را دوا گر نه
علاج این چه شناسد حنین بن اسحاق
۴۰همیشه تا در موت و حیات نابسته است
بر اهل عالم از این بام ناگشاده رواق
۴۱در تو قبلهٔ آفاق باد و خلق زمین
به مهر و مدح تو بگشاده نطق و بسته نطاق
۴۲مدام در حق ملکت دعای خاقانی
قبول باد ز حق بالعشی و الاشراق
۴۳