دل من پیر تعلیم است و من طفل زبان دانش
دم تسلیمِ سَر عَشْر و سرِ زانو دبستانش
۱نه هر زانو دبستان است و هر دم لوح تسلیمش
نه هر دریا صدف دار است و هر نم قطره نیسانش
۲سر زانو دبستانی است چون کشتیِ نوح آن را
که طوفان جوشِ دردِ اوست جودی گَردِ دامانش
۳خود آن کس را که روزی شد دبستان از سر زانو
نه تا کعبش بود جودی و نی تا ساق طوفانش
۴نه مرد این دبستان است هرگز جنبشی در وی
به هر دم چار طوفان نیست در بنیاد ارکانش
۵دبستان از سر زانوست خاص آن شیر مردی را
که چون سگ در پس زانو نشاند شیر مردانش
۶کسی کز روی سگجانی نشیند در پس زانو
به زانو پیش سگساران نشستن نیست امکانش
۷کسی کاین خضر معنی راست دامن گیر چون موسی
کف موسی و آب خضر بینی در گریبانش
۸همه تلقینش آیاتی که خاموشی است تاویلش
همه تعلیمش اشکالی که نادانی است برهانش
۹مرا بر لوح خاموشی الف، ب، ت نوشت اول
که درد سر زبان است و ز خاموشی است درمانش
۱۰نخست از من زبان بستد که طفل اندر نوآموزی
چو نایش بیزبان باید نه چون بربط زبان دانش
۱۱چو ماندم بیزبان چون نای جان در من دمید از لب
که تا چون نای سوی چشم رانم دم به فرمانش
۱۲چنان در بوتهٔ تلقین مرا بگداخت کاندر من
نه شیطان ماند و وسواسش نه آدم ماند و عصیانش
۱۳به گوش من فرو گفت آنچه گر نُسخت کنم شاید
صحیفه صفحهٔ گردون و دوده جرم کیوانش
۱۴نوشتم ابجد تجرید پس چون نشرهٔ طفلان
نگاریدم به سرخ و زرد ز اشک و چهره هزمانش
۱۵چو از بر کردم این ابجد که هست از نیستی سرّش
ز یادم شد معمائی که هستی بود عنوانش
۱۶چو دیدم کاین دبستان راست کلی علم نادانی
هر آنچهم حفظ جزوی بود شستم ز آب نسیانش
۱۷زهی تحصیل دانائی که سوی خود شدم نادان
که را استاد دانا بود چون من کرد نادانش
۱۸چو طوطی کآینه بیند شناسد خود بیفتد پی
چو خود در خود شود حیران کند حیرت سخندانش
۱۹در این تعلیم شد عمر و هنوز ابجد همی خوانم
ندانم کی رقوم آموز خواهم شد به دیوانش
۲۰هنوزم عقل چون طفلان سر بازیچه میدارد
که این نارنجگون حقه به بازی کرد حیرانش
۲۱نظاره میکنم وِیْحک در این هنگامهٔ طفلان
که مِشکین مهره آسوده است و نیلی حقه گردانش
۲۲به پایان آمد این هنگامه کاینک روز آخر شد
بود هر جا که هنگامه است شب هنگام پایانش
۲۳خرد ناایمن است از طبع زِ آن حرزش کنم حیرت
چو موسی زنده در تابوت از آن دارم به زندانش
۲۴خرد بر راه طبع آید که مهد نفس موسی را
گذر بر خیل فرعون است و ناچار است ز ایشانش
۲۵هوا میخواست تا در صفِ بالا همسری جوید
گرفتم دست و افکندم به صفّ پایْ ماچانش
۲۶به اول، نفْسْ چون زنبورِ کافر داشتم لیکن
به آخر یافتم چون شاهِ زنبوران، مسلمانش
۲۷مگر میخواست تا مرتد شود نفس از سر عادت
مرا این سر چو پیدا شد بریدم سر به پنهانش
۲۸میان چار دیواری به خاکش کردم و از خون
سر گورش بیندودم چو تلقین کردم ایمانش
۲۹که گور کشتگان باشد به خون اندوده بیرونسو
ولیکن ز اندرون باشد به مشک آلوده رضوانش
۳۰نترسم زآنکه نبّاش طبیعت گور بشکافد
که مهتاب شریعت را به شب کردم نگهبانش
۳۱ز گور نفس اگر بر رست خار الحمدلله گو
برون سوخار دیدستی درون سو بین گلستانش
۳۲مرا همت چو خورشید است شاهنشاه زند آسا
که چرخش زیر ران است و سر عیساست بر رانش
۳۳بلی خود همت درویش چون خورشید میباید
که سامانش همه شاهی و او فارغ ز سامانش
۳۴سلیمانی است این همت به ملک خاص درویشی
که کوس رب هب لی میزنند از پیش میدانش
۳۵دو بت بینی جهان و جان فتاده در لگد کوبش
دو سگ بینی نیاز و آز بسته پیش دربانش
۳۶زهی خضر سکندر دل هوا تخت و خرد تاجش
زهی سرمست عاقل جان، بقا نزل و رضا خوانش
۳۷دو خازن فکر و الهامش دو حارس شرع و توفیقش
دو ذمی نفس و آمالش دو رسمی چرخ و کیهانش
۳۸نه چون چیپال هند از جور تختی کرده طاغوتش
نه چون خاقان چین از ظلم تاجی داده طغیانش
۳۹ز بهر مطبخ تسلیم هیمه تخت چیپالش
برای مرکب اخلاص نعل از تاج خاقانش
۴۰چو در میدان آزادی سواریش آرزو کردی
سر آمال بودی گوی و پای عقل چوگانش
۴۱دلم قصر مشبک داشت همچون خان زنبوران
برون ساده در و بام و درون نعمت فراوانش
۴۲نه خان عنکبوت آسا سراپرده زده بیرون
درون ویرانه و بر خوان مگس بینند بریانش
۴۳نه چون ماهی درونسو صفر و بیرون از درم گنجش
که بیرون چون صدف عور و درونسو از گهر کانش
۴۴برفتم پیش شاهنشاه همت تا زمین بوسم
اشارت کرد دولت را که بالا خوان و بنشانش
۴۵به خوان سلوتم بنشاند و خوان حاجت نبود آنجا
که اشکم چون نمک بود و رخ زرین نمکدانش
۴۶به دستم دوستکانی داد جام خاص خرسندی
که خاک جرعه چین شد خضر و جرعه آب حیوانش
۴۷کسی کاین نزل و منزل دید ممکن نیست تحویلش
کسی کاین نقل و مجلس یافت حاجت نیست نقلانش
۴۸مرا چون دعوت عیسی است عیدی هر زمان در دل
دلم قربان عید فقر و گنج گاو قربانش
۴۹مرا دل گفت گنج فقر داری در جهان منگر
نعیم مصر دیده کس چه باید قحط کنعانش
۵۰بن دامان شبستان کن به شرط آنکه هر روزی
بساطی سازی از رخسار و جارویی ز مژگانش
۵۱چو بردند اسب عمرت را عوانان فلک سخره
چه جوئی زین علف خانه که قحط افتاد در خانش
۵۲نیابی جو خنوری را که دوران سوخت بنگاهش
نبینی نان تنوری را که طوفان کرد ویرانش
۵۳بدیدی جو به جو گیتی ندارد جو در این خرمن
مخر چون ترک جو گفتی به یک جو ناز دهقانش
۵۴چو صرع آمیخت با عقلی نه سر ماند نه دستارش
چو دزد آویخت بر باری نه خر ماند نه پالانش
۵۵فلک هم تنگ چشمی دان که بر خوان دفع مهمان را
ز روز و شب دو سگ بسته است خوانسالار دورانش
۵۶نترسی زین سگ ابلق که درّیده است پیش از تو
بسی شیران دندان خای و پی کرده است دندانش
۵۷به چرخ گندناگون بر دو نان بینی ز یک خوشه
که یک دیگ تو را گشنیز ناید زان دو تا نانش
۵۸بدین نان ریزهها منگر که دارد شب برین سفره
که از دریوزهٔ عیسی است خشکاری در انبانش
۵۹نماز مرده کن بر حرص لیکن چون وضو سازی؟
که بیآبی است عالم را و در حیضند سکانش
۶۰وگر گویم تیمم کن به خاکی چون کنی کانجا
به خون کشتگان آلوده شد خاک بیابانش
۶۱نهاد تن پرستان را گلِ خندانِ گلخن دان
درونسو خبث و ناپاکی، برونسو دُرّ و مرجانش
۶۲سگان آز را عید است چون میر تو خوان سازد
تو شیری روزه میدار و مبین در سبع الوانش
۶۳نعیم پاک بستاند، چو کرد آلوده بسپارد
نه شرم از آبدست آید نه ننگ از آب دستانش
۶۴دریغا کاش دانستی که در گلخن میافزاید
ز چندین خوردن خون رزان و خون حیوانش
۶۵بگو با میر کاندر پوست سگ داری و هم جیفه
سگ از بیرون در گردد تو هم کاسه مگردانش
۶۶کشَف در پوست میرد لیک افعی پوست بگذارد
تو کم ز افعی نهای در پوست چون ماندی به جامانش
۶۷سلیمانی مکن دعوی نخست این دیوانی را
بکش یا بند کن یا کار فرما یا برون رانش
۶۸چو جان کار فرمایت به باغ خلد خواهد شد
حواس کار کن در حبس تن مگذار و برهانش
۶۹که خوش نبود که شاهنشه ز غربت باز ملک آید
بمانده خاصگان در بند، او فارغ در ایوانش
۷۰سفر بیرون ازین عالم کن و بالای این عالم
که دل زین هر دو مستغنی است برتر زین و زان دانَش
۷۱دو عالم چیست دو کفه است میزان مشیت را
وزین دو کفه بیرون است هر کو هست وزّانش
۷۲زنی باشد نه مردی کز دو عالم خانهای سازد
که ناهید است نی کیوان که باشد خانه میزانش
۷۳ز خاک پای مردان کن چو تخت حاسبان، تاجت
وگر تاج زرت بخشند سَردَر-دزد و مستانَش
۷۴نه درویش است هرکش تاج سلطانی کند سُغبه
که درویش آنکه سلطانی و درویشی است یکسانش
۷۵دگر صف خاصتر بینی در او درویش سلطان دل
که خاک پای درویشان نماید تاج سلطانش
۷۶نه خود سلطان درویشان خاص است احمد مرسل
که از نون والقلم طغر است بر منشور فرقانش
۷۷چو درویشی به درویشان نظر به کن که قرص خور
به عریانان دهد زربفت و خود بینند عریانش
۷۸سخا هنگام درویشی فزونتر کن که شاخ رز
چو درویش خزان گردد پدید آید زر افشانش
۷۹سخا بهر جزا کردن ربا خواری است در همت
که یک بدهی و آنگه ده جزا خواهی ز یزدانش
۸۰ز بد گر نیکوی ناید تو عذرش ز آفرینش نه
که معذور است مار ار نیست چون نحلْ، عسل شانش
۸۱وگرچه نحل وقتی نوش بارد نیش هم دارد
تو آن منگر که اوحیٰ ربک آمد وحی در شانش
۸۲میالای ار توانی دست ازین آلایش گیتی
که دنیا سنگ استنجاست و آلوده است شیطانش
۸۳رقمهائی که مرموز است اندر خرقه از بخیه
رقوم لوح محفوظ است اگر خوانی به ایقانش
۸۴همه کس عاشق دنیا و ما فارغ ز غم ایرا
غم معشوق سگدل هست بر عشاق سگجانش
۸۵بدین اقبال یک هفته که بفزاید مشو غره
که چون ماه دو هفته است آن کز افزونی است نقصانش
۸۶به چالاکی به بید انجیر منگر در مه نیسان
بدان افتادگی بنگر که بینی ماه آبانش
۸۷ز چرخ اقبال بیادبار خواهی او ندارد هم
که اقبال مه نو هست با ادبار سرطانش
۸۸بقائی نیست هیچ اقبال را چند آزمودهستی
خود اینک لابقا مقلوب اقبال است برخوانش
۸۹بترس از تیرباران ضعیفان در کمین شب
که هر کو هست نالان تر قوی تر زخم پیکانش
۹۰حذر کن ز آه مظلومی که بیدار است و خون باران
تو شب خفته به بالین تو سیل آید ز بارانش
۹۱ز تعجیل قضای بد، پناهی ساز کاندر پی
به خاک افکندهای داری که لرزد عرش ز افغانش
۹۲چون بیژن داری اندر چه مخسب افراسیاب آسا
که رستم در کمین است و کمندی زیر خفتانش
۹۳تو همچون کرم قزمستی و خفته و آنکش آزردی
چو کرمی کن به شب تابد ببین بیدار و سوزانش
۹۴سگی کردی کنون العفو میگو گر پشیمانی
که سگ هم عفو میگوید مگر دل شد پشیمانش
۹۵اگر پیری گه مردن چرا بیفتد نالانت
که طفل آنک گه زادن همی بینند گریانش
۹۶تو را از گوسفند چرخ دنیا مینهد دنبه
تو بر گاو زمین برده اساس قصر و بنیانش
۹۷زمین دایه است و تو طفلی، تو شیرش خورده او خونت
همه خون تو زان شیری که خوردهستی ز پستانش
۹۸مخور باده که آن خونی است کز شخص جوانمردان
زمین خورده است و بیرون داده از تاک رزِستانش
۹۹زمین از شخص جباران چو نفس ظالم رعنا
درونسو هست گورستان و بیرونسوست بستانش
۱۰۰خراسان گر حرم بود و بهین کعبه ملکشاهش
سمرقند ار فلک بود و مهین اختر قَدَر خانش
۱۰۱قدر خان مرد چون روزی نگرید خود سمرقندش
ملک شه رفت چون وقتی نموید خود خراسانش
۱۰۲ملک شه آب و آتش بود رفت آن آب و مرد آتش
کنون خاکستر و خاکی است مانده در سپاهانش
۱۰۳نه بر سنجر شبیخون برد ز اول گورخان و آخر
شبیخون کرد اجل تا گور خانه شد شبستانش
۱۰۴زهی دولت که امکان هدایت یافت خاقانی
کنون صد فلسفی فلسی نیرزد پیش امکانش
۱۰۵تویی خاقانیا طفلی که استاد تو دین بهتر
چه جای زند و اُستا هست با زردُشت و نیرانش
۱۰۶هدایت ز اهل دین آموز و قول فلسفی مشنو
که طوطی کان ز هند آید نجوید کس به خزرانش
۱۰۷فرایض ورز و سنت جوی، اصول آموز و مذهب خوان
مجسطی چیست و اشکالش قلیدس کیست و اقرانش
۱۰۸نمازت را نمازی کن به هفت آب نیاز ارنه
نمازی کاینچنین نبود جنب خوانند اخوانش
۱۰۹نمازی نیست گرچه هفت دریا اندرون دارد
کسی کاندر پرستش هست هفت اندام کسلانش
۱۱۰نمازی کز سه علم آرد فلاطون پیر زن بینی
که یک دم چار رکعت کرد حاصل شد دو چندانش
۱۱۱فقیهی به ز افلاطون که آن کش چشم درد آید
یکی کحال کابل به ز صد عطار کرمانش
۱۱۲دو کون امروز دکانی است کحال شریعت را
که خود کحل الجواهر یافتند انصار و اعوانش
۱۱۳ببند ار کحل دین خواهی کمر چون دستهٔ هاون
به پیش آنکه ارواحند هاون کوبِ دکانش
۱۱۴همه گیتی است بانگ هاون اما نشنود خواجه
که سیماب ضلالت ریخت در گوش اهلِ خذلانش
۱۱۵فلک هم هاونی کحلی است کرده سرنگون گوئی
که منع کحل سائی را نگون کردند این سانش
۱۱۶