در پردهٔ دل آمد دامن کشان خیالش
جان شد خیال بازی در پردهٔ وصالش
۱بود افتاب زردی کان روز رخ در آمد
صبح دو عید بنمود از سایهٔ هلالش
۲چون صبح خوش بخندید از بیست و هشت لؤلؤ
من هست نیست گشتم چون سایه در جمالش
۳چشمش ز خواب و غمزه زنبور سرخ کافر
شهد سپید در لب، موم سیاه خالش
۴آن خال نیم جو سنگ از نقطهٔ زره کم
بر نقطه حلقه گشته زلف زره مثالش
۵دل خاک پای او شد شستم به هفت آبش
جان صید زلفش آمد دیدم به هفت حالش
۶یار از برون پرده بیدار بخت بر در
خاقانی از درون سو هم خوابهٔ خیالش
۷گه دست بوس کردم گه ساعدش گزیدم
لب خواستم گزیدن ترسیدم از ملالش
۸از گرد جیش خسرو وز خون وحش صحرا
مشکین زره قبایش، رنگین سپر قذالش
۹دیدم که سرگران بود از خواب و صید کرده
از صیدگاه خسرو کردم سبک سؤالش
۱۰گفتم بدیدی آخر رایات کهف امت
و آن مهد جای مهدی چتر فلک ظلالش
۱۱وآن عمر خوار دریا و آن روزه دار آتش
چون معتکف برهمن، نه قوت و نه منالش
۱۲وان تیغ شاه شروان آتش نمای دریا
دریا شده غریقش، آتش شده زگالش
۱۳گفتا که چند شب من و دولت بهم نخفتیم
اندر رکاب خسرو در موکب جلالش
۱۴از بوی مشک تبت کان صحن صید گه راست
آغشته بود با خاک از نعل بور و چالش
۱۵رخسار بحر دیدم کز حلق شرزه شیران
گل گونه دادی از خون شاه فلک فعالش
۱۶بل غرقه آب دریا در گوهر حسامش
بل آب زهره شیران در آتش قتالش
۱۷شه بر کنار دریا زان صید کرد یعنی
لب تشنه بود بحر و بود آمدن محالش
۱۸آهیخ تیغ هندی چون چشمهٔ مصفی
تا بحر گشت سیراب از چشمهٔ زلالش
۱۹مصروع بود دریا کف بر لب آوریده
آمد سنان خسرو، بنوشت حرز حالش
۲۰یک هفته ریخت چندان خون سباع کز خون
هفتم زمین ملا شد بگرفت از آن ملالش
۲۱در مرکز مثلث بگرفت ربع مسکون
فریاد اوج گردون از تیغ مه صقالش
۲۲چون آفتاب هر سو پیکان آتش افشان
جوزای شاه یعنی دست سخا سگالش
۲۳سر بر سر کمانش آورده چرخ چندان
کز دور قاب قوسین دیدند در شمالش
۲۴ز آن سان که روز مجلس در خلعتی که بخشد
ز اطلس بطانه سازد پروانهٔ نوالش
۲۵بر شخص شرزه شیران از خون قبای اطلس
مقراض وش بریدی مقراضهٔ نصالش
۲۶چون در اسد رسیدی چون سنبله سنان کش
از ضربت الف سان کردی چو سین و دالش
۲۷دریای گندنا رنگ از تیغ شاه گل گون
لعل پیازی از خون یک یک پشیز والش
۲۸سوفار وش ز حیرت وحشی دهان گشاده
شه چون زبان خنجر کرده به تیر لالش
۲۹اجسام وحش گشته ز ارواح خالی السیر
از تیغ شه که دین را سعد است ز اتصالش
۳۰تشریف ضربت او ارواح وحشیان را
تعلیم شکر دادی هنگام انفصالش
۳۱از دور تیغ خسرو چون سبزهوش نمودی
گستاخ پیش رفتی هم گور و هم غزالش
۳۲آهو نخورده سبزه، سبزه بخوردی او را
انسی شدی چو دادی از وحشی انتقالش
۳۳چه فخر بال شه را از صید گور و آهو
کز صید شیر گردون هم عار داشت بالش
۳۴گر خاک صید گاهش بگذارد آسمانها
بهر حنوط رضوان تحفه برد شمالش
۳۵صیدی چنین که گفتم و اقبال صیدگه را
شعری زننده قرعه سعد السعود فالش
۳۶دوشیزگان جنت نظاره سوی مردی
کابستن ظفر شد تیغ قضا جدالش
۳۷گفتند آنک آنک کیخسرو زمانه
در زین سمند رستم، در کف کمند زالش
۳۸مختار خلق عالم خاقان اکبر آمد
کارحام دهر خشک است از زادن همالش
۳۹شاهی که در دو عالم طغرای مملکت را
هست از خط ید الله توقیع لایزالش
۴۰شاهی است سایس دین نوری است سایهٔ حق
تایید حق تعالی کرده ندا تعالش
۴۱ز آن جام کوثر آگین جمشید خورده حسرت
ز آن رمح اژدها سر ضحاک برده مالش
۴۲یارب که آب دریا چون نفسرد ز خجلت
چون بیند این عواطف بیرون ز اعتدالش
۴۳دریا ز شرم جودش بگریختی چو زیبق
اما چهار میخ است آنک زمین عقالش
۴۴گوئی سرشک شور است از چشم چرخ دریا
کز هیبت بلارک شه نیست صبر و هالش
۴۵یا از مسام کوه است آب خوی خجالت
کاندر خور ملک نیست ایثار گنج و مالش
۴۶روح القدس براقش وز قدر هیکل او
خورشید میخ زر است اندر پی نعالش
۴۷قطب فلک رکابش هست از کمال رتبت
جرم سهیل آمد چرم از پی دوالش
۴۸ای شاه عرش هیبت، خورشید صبح رایت
چترت همای نصرت و آفاق زیر بالش
۴۹دهر است پیر مردی زال عقیم دنیا
چون بادریسه یک چشم این زال بد فعالش
۵۰شد پیرمرد رامت زال از پی طراوت
شد بادریسه پستان آن سالخورده زالش
۵۱چون تاردق مصری در دق مرگ خصمت
نالان چو نیل مصر است از ناله تن چو نالش
۵۲مه شد موافق او در دق بدین جنایت
هر سال در خسوفی کرد آسمان نکالش
۵۳گر داشت خصم ناری چون نار صد زبانی
چون خاک شد فسرده چون باد شد مجالش
۵۴افسرده شده ور اکنون خواهد ز تیغت آتش
هم کاسهٔ سر او خواهد شدن سفالش
۵۵جاسوس توست بر خصم انفاس او چو در شب
غماز دزد باشد هم عطسه هم سعالش
۵۶هر که از طریق نخوت آمد به دار ملکت
دید این شرف که داری ز آن نقد شد وبالش
۵۷در تو کجا رسد کس چون موسی اندر آتش
کز دور حاصلی نه جز برق و اشتعالش
۵۸هر کو به کیل یا کف هست آفتاب پیمای
از آفتاب ناید یک ذره در جوالش
۵۹خورشید کز ترفع دنبال قطب دارد
چون راستی نبیند کژ سر کند زوالش
۶۰ای گوهر کمالت مصباح جان آدم
خورشید امر پخته در شش هزار سالش
۶۱خاقانی از ثنایت نو ساخت خوان معنی
کو میزبان نطق است وین دیگران عیالش
۶۲خاک در تو بادا از خوان آسمان به
صدر تو عرش رفعت، جنت صف نعالش
۶۳فرمانت حرز توحید اندر میان جانها
جان بر میان زمانه از بهر امتثالش
۶۴از بندگان صدرت شاهان سپر فکنده
قیصر کم از یماکش، سنجر کم از نیالش
۶۵تا آل مصطفی را ز ایزد درود باشد
بر تو درود بادا از مصطفی و آلش
۶۶