دل رفت و میندانم، حالش که خود کجا شد
آزار او نکردم، کویی دگر چرا شد
۱هر جا که ظن ببردم، رفتم طلب بکردم
پایم به سنگ آمد، پشتم ز غم، دو تا شد
۲چندان که بیش جستم، کم یافتم نشانش
گویی چه حالش افتاد، یارب دگر کجا شد؟
۳بردم بدو گمانی، کز عشق گشت رسته
مانا که گشت عاشق، ظنم مگر خطا شد
۴یا آب بود و ناگاه، اندر زمین فرو شد
یا مرغ بود و از دام، پرّید در هوا شد
۵گفتم: دلی که دیده است، پیر و غریب و خسته؟
کهامروز چند روز است، کز پیش ما جدا شد
۶ناگاه کودکی گفت: دیدم دلی شکسته
در دام زلف یاری، افتاد و مبتلا شد
۷