دوست مرا رطلِ عشق، تا خط بغداد داد
لاجرم از خطِ صبر کار برون اوفتاد
۱صبر هزیمت گرفت، کز صف مژگان او
غمزه کمان درکشید، فتنه کمین برگشاد
۲عشق به اول مرا، همچو گِل از پای سود
دوست به آخر مرا، همچو گُل از دست داد
۳تا درِ امید من، هجر به مسمار کرد
یاد وصالش مرا، نعل در آتش نهاد
۴میکند از بدخویی، آنچه نکرده است کس
گرچه بدی میکند، چشم بدش دور باد
۵سینهٔ خاقانی اَست، سوختهٔ عشق او
او به جفا میدهد، سوختگان را به باد
۶