چشم ما بردوخت عشق و پردهٔ ما بردرید
از در ما چون درآمد دل ز روزن برپرید
۱گرچه راه دل زند زین گام نتوان بازگشت
ورچه قصد جان کند زین قدر نتوان دررمید
۲پای دار ای دل که جانان دست غارت برگشاد
جان سپار ای تن که سلطان تیغ غیرت برکشید
۳با چنین شوری که ناگه خاست نتوان خوش نشست
با چنین کاری که درجنبید نتوان آرمید
۴بر سر ایام ما عشقش کلاه اکنون نهاد
بر قد امید ما مهرش قبا اکنون برید
۵اندرین خمخانه صافی از پی دُرد است و ما
دُرد پُر خوردیم اکنون صاف میباید مزید
۶در خراباتی که صاحبدرد او جانهای ماست
مائی ما نیست گشت و اوئی او ناپدید
۷گوشمالی داد ما را عشق او کز بیم آن
چشم خاقانی به خاقانی نیارد باز دید
۸