صبح وارم کآفتابی در نهان آوردهام
آفتابم کز دم عیسی نشان آوردهام
۱عیسیم از بیت معمور آمده وز خوان خلد
خورده قوت وزله اخوان را ز خوان آوردهام
۲هین صلای خشک ای پیران تر دامن که من
هر دو قرص گرم و سرد آسمان آوردهام
۳طفل زی مکتب برد نان من ز مکتب آمده
بهر پیران ز افتاب و مه دو نان آوردهام
۴گرچه عیسیوار ازینجا بار سوزن بردهام
گنج قارون بین کز آنجا سوزیان آوردهام
۵رفته زینسو لاشهای در زیر و ز آنس بین کنون
کابلق گیتی جنیبت زیر ران آوردهام
۶از نظاره موی را جانی که هر مویی مرا
طوطی گویاست کز هندوستان آوردهام
۷من نه پیل آوردهام بسبس نظاره کز سفر
پیل بالا طوطی شکرفشان آوردهام
۸در گشاده دیدهام خرگاه ترکان فلک
ماه را بسته میان خرگان سان آوردهام
۹از سفر میآیم و در راه صید افکندهام
اینت صیدی چرب پهلو کارمغان آوردهام
۱۰گر سواران خنگ توسن در کمند افکندهاند
من کمند افکنده و شیر ژیان آوردهام
۱۱چشم بد دور از من و راهم که راه آورد عشق
رهروان را سرمهٔ چشم روان آوردهام
۱۲بس که در بحر طلب چون صبح شست افکندهام
تا در آن شست سبک صید گران آوردهام
۱۳نقد شش روز از خزانهٔ هفت گردون بردهام
گرچه در نقب افکنی چل شب کران آوردهام
۱۴خاک پای خاک بیزان بودهام تا گنج زر
کردهام سود ار بهین عمری زیان آوردهام
۱۵خاک بیزی کن که من هم خاک بیزی کردهام
تا ز خاک این مایه گنج شایگان آوردهام
۱۶دیدهام عشاق ریزان اشک داود از طرب
آن همه چون سبحه در یک ریسمان آوردهام
۱۷اشک من در رقص و دل در حال و ناله در سماع
من دریده خرقهٔ صبر و فغان آوردهام
۱۸زردی زر شادی دلهاست من دلشاد از آنک
سکهٔ رخ را زر شادیرسان آوردهام
۱۹شمع زرد است از نهیب سر منم هم زرد لیک
زرد روئی نز نهیب سر نشان آوردهام
۲۰بل کز آن زردم که ترسم سر نبرندم چو شمع
کاین سر از بهر بریدن در میان آوردهام
۲۱هان رفیقا نشره آبی یا زگالابی بساز
کز دل و چهره زگال و زعفران آوردهام
۲۲شو نمک بر آتش افکن کز سر خوان بهشت
خوش نمک در طبع و شکر در زبان آوردهام
۲۳وز پی دندان سپیدی همرهان از تف آه
دل چو عود سوخته دندان کنان آوردهام
۲۴گرچه شبها از سموم آه تبها بردهام
از نسیم وصل مهر تب نشان آوردهام
۲۵زان چهان میآیم از رنجی که دیدم زین جهان
لیک طغرای نجات آن جهان آوردهام
۲۶دیدهام سرچشمهٔ خضر و کبوتروار آب
خورده پس جرعه ریزی در دهان آوردهام
۲۷چون کبوتر رفته بالا و آمده بر پای خویش
بسته زر تحفه و خط امان آوردهام
۲۸من کبوتر قیمتم بر پای دارم سربها
آنقدر زری که سوی آشیان آوردهام
۲۹زیوری آوردهام بهر عروسان بصر
گوئی از شعری شعار فرقدان آوردهام
۳۰لعبتان دیده را کایشان دو طفل هندواند
هم مشاطه هم حلی هم دایگان آوردهام
۳۱پیر عشق آنجا به عرسی پاره میکرد آسمان
من نصیبه شانه دانی بیگمان آوردهام
۳۲این فراویزی و آن باز افکنی خواهد ز من
من زجیب آسمان یک شانهدان آوردهام
۳۳دیدهام خلوت سرای دوست در مهمانسراش
تن طفیل و شاهد دل میهمان آوردهام
۳۴میزبان در حجرهٔ خاص و برون افکنده خوان
من دل و جان پیش خوان میزبان آوردهام
۳۵دل ملک طبع است قوت او ز بویی دادهام
جان پریوار است خوردش استخوان آوردهام
۳۶نقل خاص آوردهام زانجا و یاران بیخبر
کاین چه میوه است از کدامین بوستان آوردهام
۳۷تا خط بغداد ساغر دوستگانی خوردهام
دوستان را دجلهای در جرعهدان آوردهام
۳۸دشمنان را نیز هم بیبهره نگذارم چو خاک
گرچه جرعهٔ خاص بهر دوستان آوردهام
۳۹دوست خفته در شبستان است و دولت پاسبان
من به چشم و سر سجود پاسبان آوردهام
۴۰پاسبان گفتا چه داری نورها گفتم شما
کان زر دارید و من جان نورهان آوردهام
۴۱شیر مردان از شبستان گر نشان آوردهاند
من سگ کهفم نشان از آستان آوردهام
۴۲بر در او چون درش حلقه بگوشی رفتهام
تا پی تشریف سر تاج کیان آوردهام
۴۳از نسیم یار گندمگون یکی جو سنگ مشک
با دل سوزان و چشم سیلران آوردهام
۴۴آب و آتش دشمن مشکند و من بر مشک دوست
آب و آتش را رقیبی مهربان آوردهام
۴۵جز به بیاع جهان ندهم کزان جو سنگ مشک
صد شتربار تبت از بیع جان آوردهام
۴۶دل به خدمت ساده چون گور غریبان بردهام
همچو موسیزنده در تابوت از آن، آوردهام
۴۷رفته لرزان همچو خورشید فروزان آمده
شب زریری برده و روز ارغوان آوردهام
۴۸هشت باغ خلد را دربسته بینی بر خسان
کان کلید هشت در در بادبان آوردهام
۴۹بس طربناکم ندانید این طربناکی ز چیست
کز سعود چرخ بخت کامران آوردهام
۵۰گوئی اندر جوی دل آبی ز کوثر راندهام
یا به باغ جان نهالی از جنان آوردهام
۵۱یا مگر اسفندیارم کان عروسان را همه
از دژ روئین به سعی هفتخوان آوردهام
۵۲با شما گویم نیارم گفت با بیگانگان
کاین نهان گنج از کدامین دودمان آوردهام
۵۳آشکارا برگرفتن گنج فرخ فال نیست
من به فرخ فال گنجی در نهان آوردهام
۵۴از چنین گوهر زکاتی داد نتوان بهر آنک
تاج ترکستان به باج ترکمان آوردهام
۵۵دادهام صد جان بهای گوهری در من یزید
ور دو عالم دادهام هم رایگان آوردهام
۵۶کیست خاقانی که گویم خون بهای جان اوست
چون بهای جان صد خاقان و خان آوردهام
۵۷این همه میگویمت کوردهام باری بپرس
تا چه گنج است و چه گوهر وز چه کان آوردهام
۵۸بازپرسی شرط باشد تا بگویم کاین فتوح
در فلان مدت ز درگاه فلان آوردهام
۵۹تو نپرسی من بگویم نز کسی دزدیدهام
کز در شاهنشهی گنج روان آوردهام
۶۰یعنی امسال از سر بالین پاک مصطفی
خاک مشک آلود بهر حرز جان آوردهام
۶۱وقف بازوی من است این حرز و نفروشم به کس
گرچه ز اول نام دادن بر زبان آوردهام
۶۲خاک بالین رسول الله همه حرز شفاست
حرز شافی بهر جان ناتوان آوردهام
۶۳گوهر دریای کاف و نون محمد کز ثناش
گوهر اندر کلک و دریا در بنان آوردهام
۶۴چون زبان ملک سخن دارد من از صدر رسول
در سر دستار منشور زبان آوردهام
۶۵بلکه در مدح رسول الله به توقیع رضاش
بر جهان منشور ملک جاودان آوردهام
۶۶مصطفی گوید که سحر است از بیان من ساحرم
کاندر اعجاز سخن سحر بیان آوردهام
۶۷ساحری را گر قواره بهر سحر آید به کار
من ز جیب مه قوارهٔ پرنیان آوردهام
۶۸یک خدنگ از ترکش آن، شحنهٔ دریای عشق
نزد عقل از بیم چرخ جانستان آوردهام
۶۹حاسدانم چون هدف بین کاغذین جامه که من
تیر شحنه از پی امن شبان آوردهام
۷۰بخت من شبرنگ بوده نقره خنگش کردهام
پس به نام شاه شرعش داغران آوردهام
۷۱عقل را در بندگیش افسر خدائی دادهام
ایتکینی برده و الب ارسلان آودرهام
۷۲جان زنگ آلوده در صدرش به صیقل دادهام
زانچنان ریم آهنی تیغ یمان آوردهام
۷۳گرچه همچون زال زرپیری به طفلی دیدهام
چون جهان پیرانه سر طبع جوان آوردهام
۷۴گرچه نیسانم خزان آرد من اندر ذهن و طبع
آتش نیسان نه بل کاب خزان آوردهام
۷۵من سپهرم کز بهار باغ شب گم کردهام
روز نور آیین ترنج مهرگان آوردهام
۷۶پادشاه نظم و نثرم در خراسان و عراق
کاهل دانش را ز هر لفظ امتحان آوردهام
۷۷منصفان استاد دانندم که از معنی و لفظ
شیوهٔ تازه نه رسم باستان آوردهام
۷۸ز امتحان طبع مریم زاد بر چرخ دوم
تیر عیسی نطق را در خر کمان آوردهام
۷۹تا غز بخل آمده گر نشابور کردم
من به شهرستان عزلت خان و مان آوردهام
۸۰تا نشسته بر ره دانش رصد داران جهل
در بیابان خموشی کاروان آوردهام
۸۱گرچه در غربت ز بیآبان شکسته خاطرم
ز آتش خاطر به آبان ضمیران آوردهام
۸۲سنگ آتش چون شکستی، تیز گردد لاجرم
از شکستن تیزی خاطر عیان آوردهام
۸۳خانه دار فضل و روی خاندانی بودهام
پشت در غربت کنون بر خاندان آوردهام
۸۴تا به هر شهری بنگزاید مرا هیچ آب و خاک
خاک شروان بلکه آب خیروان آوردهام
۸۵از همه شروان به وجه آرزو دل را به یاد
حضرت خاقان اکبر اخستان آوردهام
۸۶هر چه دارم خشک و تر از همت و انعام اوست
کاین گلاب و گل همه زان گلستان آوردهام
۸۷او سلیمان است و من موری به یادش زندهام
زنده ماناد او کز او این داستان آوردهام
۸۸