در جهان کس نیست اندوه جهان کس مخور
کوس عزلت زن دوال رایگان کس مخور
۱دامن اندر چین، بساط احتشام کس مبین
گردن اندر کش، قفای امتحان کس مخور
۲آنکه کس دیدی کنون مقلوب کس شد هان و هان
شیرمردا هیچ سوگندی به جان کس مخور
۳چون فلک با تو نسازد با دگر کس گو مساز
گر خوری غبنی از آن خود خور، آن کس مخور
۴چون سگ و زاغ استخوان خوردی و اکنون همچو کرم
از تن خود گوشت میخور استخوان کس مخور
۵در هنر فرزند بازی نه کبوتر بچهای
صید دست خویش خور طعمهٔ دهان کس مخور
۶تو نه آنی کز کفت روحانیان شکر خورند
قدر خود بشناس و قوت از خوان و خان کس مخور
۷آب باران خور صدف کردار گاه تشنگی
ماهیآسا هیچ آب از آبدان کس مخور
۸تا کی از پرز کسان روزی خوری همچون چراغ
شمعوار از خود غذا میخور، ز خوان کس مخور
۹گر کسی را زعفران شادی فزاید، گو فزای
چون تو با غم خو گرفتی زعفران کس مخور
۱۰چون تو اندر خانهٔ خود می هم آن خود خوری
یاد جان خویش خور یاد روان کس مخور
۱۱های خاقانی جهان را آزمودی کس نماند
خون دل میخور که نوشت باد، نان کس مخور
۱۲تو را کعبهٔ دل درون تار و مار
برون دیر صورت کنی زرنگار
۱۳مبر قفل زرین کعبه بدانک
در دیر را حلقه آید به کار
۱۴زهی کعبه ویران کن دیر ساز
تو ز اصحاب فیلی نه ز اصحاب غار
۱۵گر اینجا به سنگی نیابی فرود
هم از تو به سنگی برآید دمار
۱۶گر اول به پیلی کنی قصد سنگ
هم آخر به مرغی شوی سنگسار
۱۷رهت سنگلاخ است خاقانیا
خرت سم فکنده است، با رنج بار
۱۸