دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبود
صبر پی گم کرد چون همدست دستانت نبود
۱صدهزاران گوی زرین داشت چرخ از اختران
ز آن همه یک گوی در خورد گریبانت نبود
۲ماه در دندان گرفته پیشت آورد آسمان
زآنکه در روی زمین چیزی به دندانت نبود
۳قصد دل کردی نگویم کان رگی با جان نداشت
لیک جان آن داشت کان آهنگ با جانت نبود
۴خوشدلی گفتی که داری اللهالله این مگوی
بود این دولت مرا اما به دورانت نبود
۵فتنه را بر سر گرفتم چون سرِ کار از تو داشت
عقل را در پا فکندم چون به فرمانت نبود
۶وصل تو درخواستم از کعبتین یعنی سه شش
چون بدیدم جز سه یک از دست هجرانت نبود
۷از جفا بر حرف تو انگشت نتوانم نهاد
کز وفا تا تو توئی حرفی به دیوانت نبود
۸آتش غم در دل تابان خاقانی زدی
این همه کردی و میگویم که تاوانت نبود
۹