ای پردهٔ معظم بانوی روزگار
ای پیش آفتاب کرم ابر سایهدار
۱صحن ارم تو را و در او روح را نشست
حصن حرم تو را و درو کعبه را قرار
۲هر سال اگر خواص خلیفه برند خاص
از بهر کعبه پردهٔ رنگین زرنگار
۳همچون فلک معلقی استاده بر دو قطب
قطب تو میخ و میخ زمین جرم کوهسار
۴گویی بر غم جان فلک دست کاف و نون
گردونی از دوقطب در آویخت استوار
۵گر آسمان حجاب بهشت است پیش خلق
تو اسمانی و حرم شه بهشتوار
۶در صفهٔ تو دختر قیصر بساط بوس
در پیش گاه تو زن فغفور پیش کار
۷داری سپهر هفتم و جبریل معتکف
داری بهشت هشتم و ادریس میربار
۸میخواهد آسمان که رسد بر زمین سرش
تا بر چند به دیده ز دامان تو غبار
۹گویی تو را به رشتهٔ زرین افتاب
نساج کارگاه فلک بافت پود و تار
۱۰گر نیست پود و تار تو از پر جبرئیل
سایهت چرا گرفت سماوات در کنار
۱۱هر گه که باد بر تو وزد گویم ای عجب
قلزم به جنبش آمدو جوید همی گذار
۱۲میدان سر فرازی و رضوان به خط نور
جنات عدن کرده بر اطراف تو نگار
۱۳میدان چار سوی تو روحانی آیتی است
گویا ز جانور شده هم اسب و هم سوار
۱۴بر تو نمیرسم به پر وهم جبرئیل
هم عاجز است و هست پرس هفت صد هزار
۱۵در سایهٔ تو بانوی مشرق گرفته جای
دریاست در جزیره و سیمرغ در حصار
۱۶بانوی توست رابعهٔ دختران نعش
وز رابعه به زهد فزونتر هزار بار
۱۷ای چاوش سپید تو هم خادم سیاه
خورشید روم پرور و ماه حبش نگار
۱۸ای کرده پاسبانی تو عیسی آرزو
وی کرده پرده داری تو مریم اختیار
۱۹تو نیستان شیر سیاهی در این حرم
تو آشیان باز سپیدی در این دیار
۲۰شیر سیاه معرکه خاقان کامران
باز سفید مملکه بانوی کام کار
۲۱بانوکند شکار ملوک ار چه مرد نیست
آری که باز ماده به آید گه شکار
۲۲شاهان چه زن چه مرد در ایام مملکت
شیران چه نر چه ماده به هنگام کار زار
۲۳رد خاک خفتهاند کیان، گر نه مرد و زن
کردندی از پرستش تو ملک را شعار
۲۴کردی به درگه تو سیاوش چاوشی
بودی به حضرت تو فرنگیس پرده دار
۲۵گر در زمین شام سلیمان دیو بند
بلقیس را ز شهر سبا کرد خواستار
۲۶هم شاه ما ز قدر سلیمان عالم است
هم بانوان ز مرتبه بلقیس روزگار
۲۷شهر سباست خطهٔ دربند ز احتشام
بیت المقدس است شماخی ز اقتدار
۲۸قیدافه خواندهام که زنی بود پادشاه
اسکندر آمدش به رسولی سخن گزار
۲۹اسکندر است دولت و قیدافه بانوان
نی نی کز این قیاس شود طبع، شرمسار
۳۰کاکنون به بندگی و پرستاری درش
قیدافه خرمی کند، اسکند افتخار
۳۱ز اقبال صفوه الدین بانوی شرق و غرب
در شرق و غرب گشت شب و روز سازگار
۳۲عادت بود که هدیهٔ نوروزی آورند
آزادگان به خدمت بانو ز هر دیار
۳۳نوروز چون من است تهی دست و همچو من
جان تهی کند به در بانوان نثار
۳۴طبع مراست جان تهی تحفهٔ سخن
نوروز راست جان تهی باد نوبهار
۳۵اکنون که باد و باغ زنا شوهری کنند
از نطفههای باد شود باغ بار دار
۳۶از دست کشت صلب ملک در زمین ملک
آرد درخت تازه بهار حیات بار
۳۷نه ماهه ره بریده مه نو به ره در است
کاید چو ماه چارده مصباح هفت و چار
۳۸خواهی نهیش نام منوچهر نام جوی
خواهی کنیش نام فریبرز نام دار
۳۹ای از عروس نه فلک اندر کمال بیش
وز نه زن رسول به ده نوع یادگار
۴۰خاقانی است بر در تو زینهاریی
ای بانوان مملکت شرق زینهار
۴۱در زینهار بخت نگهدار توست حق
زنهار زینهاری خود را نگاهدار
۴۲تا مهر و مه شوند همی یار یک دگر
وانگه جدا شوند به تقدیر کردگار
۴۳بر چرخ ملک بانو و شاهند مهر و ماه
این مهر و ماه را ملک العرش باد یار
۴۴از کردگار عمر تو باد از شمار بیش
واعدای ملک و جاه تو تا حشر باد خوار
۴۵