صبح ز مشرق چو کرد بیرق روز آشکار
خنده زد اندر هوا بیرق او برقوار
۱بود چو گوگرد سرخ کز بر چرخ کبود
داد مس خاک را گونهٔ زر عیار
۲خسرو چین از افق آینهٔ چین نمود
زآینهٔ چرخ رفت زنگ شه زنگ بار
۳در سپر ماه راند تیغ زراندوده مهر
بر کتف کوه دوخت دست سپیده غیار
۴شد قلم از دست این، رمح به دست سماک
شد ارم از دست آن، باغ و لب جویبار
۵ظل صنوبر مثال گشت به مغرب نگون
مهر ز مشرق نمود مهرهٔ زر آشکار
۶داد غراب زمین روی به سوی غروب
تا نکند ناگهان باز سپهرش شکار
۷سوخت شب مشک رنگ ز آتش خورشید و برد
نکهت باد سحر قیمت عود قمار
۸برقع زرین صبح چرخ برانداخت و کرد
پیش عروس سپهر زر کواکب نثار
۹تیغ زر آسمان خاک سیه پوش را
کرد منور چو رای، رای زن شهریار
۱۰آصف حاتم سخا، احنف سحبان بیان
یحیی خالد عطا، جعفر هارون شعار
۱۱