بهر صبوح از درم مست در آمد نگار
غالیه برده پگاه بر گل سوری بکار
۱بسته من اسب ندم پس بگه صبح دم
کرد زبان عذرخواه آن بت سیمین عذار
۲بلبله برداشت زود کرد پس آنگه سلام
گفت بود سه شراب داروی درد خمار
۳جام ز عشق لبش خنده زنان شد چو گل
وز لب خندان او بلبله بگریست زار
۴چون سه قدح کرد نوش درج گهر برگشاد
قند فشان شد ز لب آن صنم قندهار
۵بلبل نطقش به ناز غنچهٔ لب کرد باز
گشت ز مل عارضش همچون گل کامکار
۶گفت مخور غم بیا باده خور از بهر آنک
غم نخورد هر که را هست چو من غمگسار
۷زین می خوش همچو من نوش کن ای خوش سخن
از سر رنج و حزن خیز و برآور دمار
۸خاصه که مهر سپهر گوشهٔ خوشه گذاشت
و آتش گردون گرفت پله لیل و نهار
۹کعب پیاله بگیر قد قنینه بپیچ
گوش چغانه بمال، سینهٔ بربط بخار
۱۰بعد سه رطل گران مدح وزیر جهان
گفت که خاقانیا یاد چه داری بیار
۱۱خواجه و دستور شاه داور ملک و سپاه
دین عرب را پناه ملک عجم را فخار
۱۲