کرد خزان تاختن بر صف خیل بهار
باد وزان بر رزان گشت به دل کینهدار
۱سنبلهٔ چرخ را خرمن شادی بسوخت
کاتش خورشید کرد خانهٔ باد اختیار
۲چون زر سرخ سپهر سوی ترازو رسید
راست برابر بداشت کفهٔ لیل و نهار
۳حلقهٔ سیمین زره چون ز شمر شد پدید
غیبهٔ زرین فشاند بر سر او شاخسار
۴دست خزان در نشاند چاه زنخدان سیب
لعب چمن بر گشاد گوی گریبان نار
۵تا که سرانگشت تاک کرد خزان فندقی
کرد چمن پرنگار پنجهٔ دست چنار
۶حلقهٔ درج ترنج گشت پر از سیم خام
شد شکمش چون صدف پر گهر شاهوار
۷گرنه خرف شد خریف از چه تلف میکند
بر شمر از دست باد سیم و زر بیشمار
۸خون رزان ریختن وز پی کین خواستن
تاختن آورد ابر از سر دریا کنار
۹بر بدن نار ماند از سر تیغش نشان
بر رخ آبی نشست از تک اسبش غبار
۱۰غژم عقیق یمن کرد برون از دهن
گشت زرافشان چمن چون کف صدر کبار
۱۱خواجهٔ چارم بلاد، خسرو هفتم زمین
آنکه ز هشتم فلک همت او داشت عار
۱۲ملک جهان را نظام، دین هدی را قوام
خواجهٔ صدر کرام، زبدهٔ پنج و چهار
۱۳سخرهٔ او افتاب سغبهٔ او مشتری
بندهٔ او آسمان، چاکر او روزگار
۱۴نوک سر کلک او قبلهٔ در عدن
خاک سم اسب او کعبهٔ مشک تتار
۱۵گشت بساط ثناش مرکز عودی لباس
گشت ضمان بقاش گنبد گوهر نگار
۱۶بر سر گنج سخاش خامهٔ او اژدهاست
در دهن خاتمش مهرهٔ او آشکار
۱۷مهره ندیدی که هست مهر عروس ظفر
مهر فلک را مدام نور از او مستعار
۱۸ای به گه انتقام همچو حسودت مدام
خواسته از خشم تو چرخ فلک زینهار
۱۹جاه فزای از سپهر نیست وجودت که نیست
آینهٔ آسمان نور فزای از بخار
۲۰همچو مه از آفتاب هست به تو نورمند
شاه زمانه که اوست سایهٔ روزگار
۲۱نیست ز انصاف تو در همه عالم کنون
جز تن گل پر ز خون، جز دل لاله فکار
۲۲هیچ یگانه نزاد چرخ فلک همچو تو
تا که همی ملک راند سال فلک شش هزار
۲۳گرچه حسن بد ز طوس صاحب آفاق شد
ملک بدو چون به تو کرد همی افتخار
۲۴از هنر و بذل مال، وز کرم و حسن رای
زیبد اگر چون حسن صد بودت پیش کار
۲۵مصری کلکت چو سحر عرضه کند گاه جود
مصر و عزیزش بود بر دل و بر چشم خوار
۲۶هست تو را ملک و دین تخت و نگین و قلم
هست تو را یمن و یسر جفت یمین یسار
۲۷عدل تو تا ز اهتمام حامی آفاق شد
با گل و مل کس دگر خار ندید و خمار
۲۸هیبت و رای تو را هست رهی و رهین
خسرو چارم سریر، شحنهٔ پنجم حصار
۲۹از اثر عدل تو بر سر و بر پای دید
ابرش کینه شگال، ادهم فتنه فسار
۳۰هست حسود تو را از اثر عدل تو
رشک حسد در جگر اشک عنا در کنار
۳۱کرده چنان استوار با دل و جان عهد غم
کز کسی ار بشنوی نادیت این استوار
۳۲خصم تو گر نیست دون، هست چنان ای عجب
از سبب کین او تیر تو جوشن گذار
۳۳آتش هیبت چنان شعله زنان در دلش
کاتش هرگز ندید کس که جهد از چنار
۳۴ابر کفا، از کرم نیست چو تو یک جواد
بحر دلا، بر سخن نیست چو من یک سوار
۳۵چون شود از نعت تو این لب من در فشان
چون شود از مدح تو خاطر من زر نثار
۳۶نور ضمیر مرا بنده شود افتاب
تیغ زبان مرا سجده برد ذوالفقار
۳۷بندهٔ خاصه توام، شاعر خاص ملک
نعت تو و مدح او خوانده گه بزم و بار
۳۸دادن تشریف تو از پی تعریف شاه
بر سر ابنای عصر کرد مرا نام دار
۳۹مادح اگر مثل من هست به عالم دگر
مثل تو ممدوح نیست شعر خر و حق گزار
۴۰بلبل اگر در چمن مدح تو گوید شود
از تو چو طاووس نر چتر کش و تاجدار
۴۱تا که ز دور سپهر هست مدار و مدر
تا که به گرد مدر هست فلک را مدار
۴۲باد چو صبح نخست خصم تو اندک بقا
باد چو مهر سپهر امر تو گیتی گذار
۴۳تا فلک آکنده باد از دل و جان عدوت
مزبلهٔ آب و خاک دائرهٔ باد و نار
۴۴از دل و دست تو باد کار فلک را نظام
وز کف و کلک تو باد ملک جهان را قرار
۴۵