هین که به میدان حسن رخش درافکند یار
بیش بهاتر ز جان نعل بهایی بیار
۱زیر رکابش نگر حلقه به گوش آسمان
پیش عنانش ببین عاشیه کش روزگار
۲از بس خونها که ریخت غمزهٔ سرتیز او
عشق به انگشت پای میکند آن را شمار
۳نقش سر زلف او رست مرا در بصر
زآن که بهم درخوردعنبر و دریا کنار
۴قندز شب پوش او هست شب فتنه زای
صبح قیامت شده است از شب او آشکار
۵نیست مرا آهنی بابت الماس او
دیدهٔ خاقانی است لاجرم الماس بار
۶عالم جانها بر او هست مقرر چنانک
دولت خوارزمشاه داد جهان را قرار
۷شاه فریدون لوا خضر سکندر بنا
خسرو امت پناه، اتسز مهدی شعار
۸