دست صبا برفروخت مشعلهٔ نوبهار
مشعله داری گرفت کوکبهٔ شاخ سار
۱ز آتش خورشید شد نافهٔ شب نیم سوخت
قوت از آن یافت روز خوش دم از آن شد بهار
۲خامهٔ ما نیست طلع، چهره گشای بهار
نایب عیسی است ماه، رنگرز شاخ سار
۳گشت ز پهلوی باد خاک سیه سبز پوش
گشت ز پستان ابر دهر خرف شیر خوار
۴پروز سبزه دمید بر نمط آب گیر
زلف بنفشه خمید بر غبب جویبار
۵نرگس بر سر گرفت طشت زر از بهر خون
تارک گلبن گشاد نیشتر از نوک خار
۶شاه ریاحین به باغ خیمهٔ زربفت زد
غنچه که آن دید ساخت گنبدهٔ مشک بار
۷آب ز سبزه گرفت جوشن زنگار گون
سوسن کان دید ساخت نیزهٔ جوشن گذار
۸سرو ز بالای سر پنجهٔ شیران نمود
لاله که آن دید ساخت گرد خود آتش حصار
۹یاسمن تازه داشت مجمرهٔ عود سوز
شاخ که آن دید ساخت برگ تمام از نثار
۱۰خیری بیمار بود خشک لب از تشنگی
ژاله که آن دید ساخت شربت کوثر گوار
۱۱ز آتش روز ارغوان در خوی خونین نشست
باد که آن دید ساخت مروحه دست چنار
۱۲بر چمن آثار سیل بود چو دردی منی
فاخته کان دید ساخت ساغری از کوکنار
۱۳فیض کف شهریار خلعت گل تازه کرد
بلبل کان دید گشت مدحگر شهریار
۱۴شاه علاء الدول، داور اعظم که هست
هم ازلش پیشرو هم ابدش پیش کار
۱۵خست به زخم حسام گردهٔ گردون تمام
بست به بند کمند گردن دهر استوار
۱۶ای به گه امتحان ز آتش شمشیر تو
گنبد حراقه رنگ سوخته حراقهوار
۱۷نام خدنگ تو هست صرصر جودی شکاف
کنیت تیغ تو هست قلزم آتش بخار
۱۸از پی تهذیب ملک قبض کنی جان خصم
کز پی تریاک نوش نفع کند قرص مار
۱۹تیغ تو با آب و نار ساخت بسی لاجرم
هم شجر اخضر است هم ید بیضا و نار
۲۰مرد کشد رنج آز از جهت آرزو
طفل برد درد گوش از قبل گوشوار
۲۱از فزع آنکه هست هیبت تو نسل بر
خصم تو را آب پشت خون شود اندر زهار
۲۲بیخ جهان عزم توست بیخ فلک نفس کل
میخ زمان عدل توست، میخ زمین کوهسار
۲۳هست سه عادت تو را: بخشش و مردی و دین
دست سه عادات توست تخم سعادات کار
۲۴در کف بحر کفت غرقه شود هفت بحر
آنک جیحون گواست شرح دهد با بحار
۲۵فرق تو را در خورد افسر سلطانیت
گرچه بدین مرتبت غیر تو شد کام کار
۲۶مملکه شه باز راست گرچه خروش از نسب
هست به سر تاجور، هست به دم طوق دار
۲۷با تو نیارد جهان خصم تو را در میان
گر همه عنقا به مهر پروردش در کنار
۲۸گرچه ز نارنج پوست طفل ترازو کند
لیک نسنجد بدان زیرک زر عیار
۲۹صورت مردان طلب کز در میدان بود
نقش بر ایوان چه سود رستم و اسفندیار
۳۰عالم خلقت ز غیب هژده هزار آمده است
عالم اعظم توئی از پس هژده هزار
۳۱گرچه ز بعد همه آمدهای در جهان
از همهای برگزین، بر همه کن افتخار
۳۲ز آن سه نتیجه که زاد بود غرض آدمی
لیک پس هر سه یافت آدمی این کار و بار
۳۳احمد مرسل که هست پیش رو انبیاء
بود پس انبیا دولت او را مدار
۳۴صبح پس شب رسد بر کمر آسمان
گل پس سبزه دمد بر دهن مرغزار
۳۵چون کنی از نطع خاک رقعهٔ شطرنج رزم
از پس گرد نبرد چرخ شود خاکسار
۳۶شیر علم را حیات تحفه دهی تا شود
پنجهٔ شیران شکن، حلق پلنگان فشار
۳۷در تب ربع اوفتد سبع شداد از نهیب
تخت محاسب شود قبهٔ چرخ از غبار
۳۸از خوی مردان شهاب روی بشوید به خون
وز سم اسبان نبات جعد نهد بر عذار
۳۹مرگ شود بوالعجب، تیغ شود گندنا
کوس شود عندلیب، خاک شود لاله زار
۴۰کرکس و شیر فلک طعمه خوران در مصاف
ماهی و گاو زمین لرزه کنان زیر بار
۴۱چرخ چو لاله به دل در خفقان رفته صعب
دهر چو نرگس به چشم در یرقان مانده زار
۴۲چون تو برآری حسام پیش تو آرد سجود
گنبد صوفی لباس بر قدم اعتذار
۴۳امر دهد کردگار کای ملکوت احتیاط
پند دهد روزگار کای ثقلین اعتبار
۴۴فاش کند تیغ تو قاعدهٔ انتقام
لاش کند رمح تو مائدهٔ کار زار
۴۵باز شکافی به تیر سینهٔ اعدا چو سیب
بازنمائی به تیغ دانهٔ دلها چو نار
۴۶تا مژه برهم زنی چون مژه باهم کنی
رایت دین بر یمین، آیت حق بر یسار
۴۷ای ملک راستین بر سر تو سایبان
وی فلک المستقیم از در تو مستعار
۴۸در کنف صدر توست رخت فضایل مقیم
با شرف قدر توست بخت افاضل به کار
۴۹در روش مدح تو خاطر خاقانی است
موی معانی شکاف روی معالی نگار
۵۰مشرق و مغرب مراست زیر درخت سخن
رسته ز شروان نهال، رفته به عالم ثمار
۵۱هست طریق غریب نظم من از رسم و سان
هست شعار بدیع شعر من از پود و تار
۵۲ساعت روز و شب است سال حیاتم بلی
جملهٔ ساعات هست بیست و چهار از شمار
۵۳عز و جلال آن توست وانکه تو را نیست چیست
تا به دعاها شوم از در حق خواستار
۵۴روز بقای تو باد در افق بامداد
رسته ز عین الکمال، دور ز نصف النهار
۵۵بزم تو فردوس وار وز در دولت در او
راه طلب رفته هشت، جوی طرب رفته چار
۵۶