الصبوح الصبوح کامد کار
النثار النثار کامد یار
۱کاری از روشنی چو آب خزان
یاری از خرمی چو باد بهار
۲چرخ بر کار و یار ما به صبوح
میکند لعبتان دیده نثار
۳جام فرعونی اندرآر که صبح
دست موسی برآرد از کهسار
۴در سفال خم آتشی است که هست
عقل حراق او و روح شرار
۵در کف از جام خنگ بت بنگر
بر رخ از باده سرخ بت بنگار
۶خاصه کایام بست پردهٔ کام
خاصه دوران گشاد رشتهٔ کار
۷مرغ دل یافت دانهٔ سلوت
برق می سوخت کشتهٔ تیمار
۸بار مشک است و زعفران در جام
پس خط جام چون خط طیار
۹کو تذوران بزم و کوثر جام
کز سمن زار بشکفد گل زار
۱۰این این الکؤس والا قداح
این این الشموس و الاقمار
۱۱به مغان آی تا مرا بینی
که ز حبل المتین کنم زنار
۱۲عقل اگر دم زند به دست میش
چون زره بر دهان زنم مسمار
۱۳خوانچه کن سنت مغان میآر
وز بلورین رکاب میبگسار
۱۴عجب است این رکاب و میگویی
کآمد از ماه نو شفق دیدار
۱۵میکشد عقل را به زیر رکاب
چون رکاب گران کشند احرار
۱۶آفتاب ار سوار شد بر شیر
هست می شیر آفتاب سوار
۱۷جرعهای گر به آسمان بخشی
شود از خفتگی زمین کردار
۱۸ور زمین را دهی ز می جرعه
گردد از مستی آسمان رفتار
۱۹میکند در طبایع اربع
ظلمات ثلاث را انوار
۲۰ساقی آرد گه خمار شکن
فقع شکرین ز دانهٔ نار
۲۱نار به نقل چون شراب خوریم
نقل ما نار بینی از لب یار
۲۲تیغ خونین کشد می کافر
زخمه گوید که جاهد الکفار
۲۳گر به مستی رسی و می نرسد
نرسد دست بر می بازار
۲۴بر فلک شو ز تیغ صبح مترس
که نترسد ز تیغ و سر عیار
۲۵بر فلک خوانچه کن به دولت می
ز اختران خواه نز خم خمار
۲۶ماه نو کن قدح چو هست توان
وز شفق گیر می چو هست یسار
۲۷ها ثریا نه خوشهٔ عنب است
دست برکن ز خوشه می بفشار
۲۸مار کز روی زهد خاک خورد
ریزد از کام زهر جان او بار
۲۹نحل کاب عنب خورد بر تاک
آرد از لب شراب نوش گوار
۳۰مثل جام و پارسایان هست
لب دریا و مرغ بوتیمار
۳۱پارسا را چه لذت از عشرت
خنفسا را چه کار با عطار
۳۲هر که جوید محال ناممکن
هست ممکن که نیست زیرک سار
۳۳لیکن ار کس حریف پنداری
عقل طعن آورد بر این پندار
۳۴یا اگر گوئی اهل دل کس هست
گویدت دل خطاست این گفتار
۳۵گر تو در وهم همدمی جویی
در ره جست گم کنی هنجار
۳۶به خطائی که بگذرد در وهم
عاقلان را سزاست استغفار
۳۷دوستکانی به هفت مردان بخش
سر به مهرش کن و به خضر سپار
۳۸از زکات سر قدح گاهی
جرعهای کن به خاکیان ایثار
۳۹بس بس ای دل ز کار آب که عقل
هست از آب کار او بیزار
۴۰مدت لهو را غم است انجام
بادهٔ نیک را بد است خمار
۴۱هر طرب را مقابل است کرب
هر یمین را برابر است یسار
۴۲سنگ را آب بردمد ز شکم
آب را سنگ درفتد به زهار
۴۳یک فرح را هزار غم ز پس است
که پس هر فرح غم است هزار
۴۴هر چه زین روی کعبتین یک و دوست
بر دگر روی او شش است و چهار
۴۵گاو عنبر فکن برهنه تن است
خر بربط بریشمین افسار
۴۶دل تصاویر خانهٔ نظر است
شهد الله نبشته گرد عذار
۴۷حرز عقل است مرهم دل ریش
تیغ روز است صیقل شب تار
۴۸چون رباب است دست بر سر عقل
از دم وصل تو تظلم دار
۴۹همچو دف کاغذینش پیراهن
همچو چنگش پلاس بین شلوار
۵۰باده را بر خرد مکن غالب
دیو را بر فلک مکن سالار
۵۱چند خواهی ز آهوی سیمین
گاو زرین که میخورد گلنار
۵۲گر بود ز آن می چو زهرهٔ گاو
خاطر گاو زهره شیر شکار
۵۳هم ز می دان که شاه باز خرد
کبک زهره شود به سیرت سار
۵۴از من آموز دم زدن به صبوح
دم مسغفرین بالاسحار
۵۵جام کیخسرو است خاطر من
که کند راز کائنات اظهار
۵۶سلسبیل حلال خور زین جام
وز حمیم حرام شو بیزار
۵۷فیض ابن السحاب خور چو صدف
حیض ابن العنب بجا بگذار
۵۸شیر پستان شیر خوردستی
حیض خرگوش پس مخور زنهار
۵۹ز آب رنگین حجاب عقل مساز
شعلهٔ نار پیش شیر میار
۶۰بول شیطان مکن به قاروره
پیش چشم طبیب عقل مدار
۶۱عیش اسلاف در سفال مدان
گل سیراب در سراب مکار
۶۲لهو و لذت دو مار ضحاکند
هر دو خون خوار و بیگناه آزار
۶۳عقل و دین لشکر فریدونند
که برآرند از دو مار، دمار
۶۴گرچه خاقانی اهل حضرت نیست
یاد دربانش هست دست افزار
۶۵نیست چون پیل مست معرکه لیک
عنکبوتی است روی بر دیوار
۶۶سار مسکین که نیست چون بلبل
رومی ارغنون زن گلزار
۶۷لاجرم شاید ار به رستهٔ بید
زنگی چار پاره زن شد سار
۶۸