دیده بانان این کبود حصار
روز کورند یا اولیالابصار
۱چون جهانی ز خندقی است گلین
کآتشین خندق است گرد حصار
۲رخش همت برون جهان چو مسیح
زین پل آبگون آتش بار
۳ای ز پرگار امر نقطهٔ کل
نتوانی برون شد از پرگار
۴همچو پرگاری از دورنگی حال
یک قدم ثابت و دگر سیار
۵کیست دنیا؟ زنی استمکاره
چیست در خانهٔ زن غدار
۶هفت پرده است و زانیات در او
همچو دار القمامه بئس الدار
۷عقل بکر است و اختران ثیب
ثیباتند حاسد ابکار
۸دست کفچه مکن به پیش فلک
که فلک کاسهای است خاک انبار
۹گر به میزان عقل یک درمی
چه کنی دست کفچه چون دینار
۱۰از پی آز جانت آزرده است
زآنکه آز است خود سر آزار
۱۱آز در دل کنی شود آتش
سرکه بر مس نهی شود زنگار
۱۲چون بهین عمر شد چه باید برد
غصه از یار و دردسر ز دیار
۱۳لاشه چون سم فکند کس نبرد
منت نعلبند یا بیطار
۱۴چون سر از تن برفت سر نکشد
نخوت تاج بخشی دستار
۱۵نکند یاد عاقل از مولد
نزند لاف سنجر از سنجار
۱۶عمر، جام جم است کایامش
بشکند خرد پس ببندد خوار
۱۷همچو گوهر شکستنش خوار است
همچو سیماب بستنش دشوار
۱۸آه کز بیم رستم اجل است
خیل افراسیاب عمر آوار
۱۹نقد عمر تو برد خاقانی
دهر نوکیسهٔ کهن بازار
۲۰چون بهین مایهات برفت از دست
هر چه سود آیدت زیان پندار
۲۱بر رخ بخت همچو موی رباب
موی من نغمه میکند هر تار
۲۲به بهار و شکوفه خوش سازد
نحل و موسیجه لحن موسیقار
۲۳در عروسی گل عجب نبود
گر به حنا کنند دست چنار
۲۴روز دولت برادر بخت است
چون رفو گر پسر عم قصار
۲۵بخت برنا وقایهٔ عمر است
چشم بینا طلایهٔ رخسار
۲۶