پردهٔ نو ساخت عشق، زخمهٔ نو درفزود
کرد به من آنچه خواست، برد ز من آنچه بود
۱لشکر عشق تو باز بر دل من ران گشاد
گر همه در خون کِشد، پشت نباید نمود
۲دل ز کفم شد دریغ سود ندارد کنون
سنگ پیاله شکست گربه نواله ربود
۳زآتش هجران تو دود به مغزم رسید
اشک ز چشمم گشاد مایهٔ اشک است دود
۴عشق چو یکسر بود هجران، خوشتر ز وصل
باده چو دُردی بود دیر نکوتر که زود
۵کشتن من یاد کن، یاد دگر کس مکن
گوش مرا مشنوان آنچه نیارم شنود
۶چشم سیاه تو دید دل ز برم برپرید
فتنهٔ خاقانی اَست این دلِ کورِ کبود
۷