مرا وصلت به جانی برنیاید
تو را صد جان به چشم اندر نیاید
۱به دیداری قناعت کردم از دور
که تو ماهی و مه در بر نیاید
۲بدان شرطی فروشد دل به کویت
که تا جان برنیاید، برنیاید
۳تو خود دانی که آن دل کو تو را خواست
برای خشکجانی برنیاید
۴به میدان هوا درتاختم اسب
به اقبالت مگر در سر نیاید
۵اگر روزم فرو شُد در غم تو
فرو شو گو قیامت برنیاید
۶بد آمد حال خاقانی ز عشقت
سپاسی دارد ار بدتر نیاید
۷