تب دوشین در آن بت چون اثر کرد
مرا فرمود و هم در شب خبر کرد
۱برفتم دست و لبخایان که یارب
چه تب بود اینکه در جانان اثر کرد
۲بدیدم زردرویش گرم و لرزان
چو خورشیدی که زی مغرب سفر کرد
۳بفرمودم که حاضر گشت فصّاد
برای فصد، قصد نیشتر کرد
۴بهر نیشی که بر قیفال او زد
مرا صد نیش هندی در جگر کرد
۵مرا خون از رگ جان ریخت لیکن
ورا خون از رگ و بازو بدر کرد
۶به نوک غمزه هر خون کو ز من ریخت
ز راه دستش اندر طشت زر کرد
۷تو گفتی روی خاقانی است آن طشت
که خونِ دیده بر وی رهگذر کرد
۸