هر تار ز مژگانش تیری دگر اندازد
در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد
۱کافر که رخش بیند با معجزهٔ لعلش
تسبیح درآموزد، زُنّار دراندازد
۲دلها به خروش آید چون زلف برافشاند
جانها به سجود آید چون پرده براندازد
۳در عرضگه عشقش فتنه سپه انگیزد
در رزمگه زلفش گردون سپر اندازد
۴شکرانهٔ آن روزی کاید به شکار دل
من زر و سر اندازم گر کس شکر اندازد
۵از روی کلهداری بر فرق سراندازان
از سنگدلی هر دم سنگی دگر اندازد
۶هان ای دل خاقانی جانبازتری هر دم
در عشق چنین باید آن کس که سر اندازد
۷این تحفهٔ طبعی را بطراز و به دریا ده
باشد که به خوارزمش دریا به در اندازد
۸تا تازه کند نامش در بارگه شاهی
کهافلاک به نام او طرز دگر اندازد
۹