عذر از که توان خواست که دلبر نپذیرد
افغان چه توان کرد که داور نپذیرد
۱زر گونهٔ من دارد و گر زر دهم او را
ننگ آیدش از گونهٔ من زر نپذیرد
۲صد عمر به کار آید یک وعدهٔ او را
کس عمر ابد یک نفس اندر نپذیرد
۳از دیده به بالاش فرو بارم گوهر
آن سنگدل افسوس که گوهر نپذیرد
۴جان پیشکش او بتوان کرد ولیکن
بر جان چه توان کرد مزید ار نپذیرد
۵پروانهٔ وصل ار سر و زر خواهد بدهم
آن شحنهٔ حسن ارچه سر و زر نپذیرد
۶خاقانی اگر رشوه دهد خال و لبش را
ملک دو جهان خواهد و کمتر نپذیرد
۷