لطف ملک العرش به من سایه برافکند
تا بر دل گم بوده مرا کرد خداوند
۱دل گفت له الحمد که بگذشتم از آن خوف
جان گفت له الفضل که وارستم ازین بند
۲چون کار دلم ساخته شد ساختم از خود
شیرین مثلی بشنو و با عقل بپیوند
۳مردی به لب بحر محیط از حد مغرب
سر شانه همی کرد و یکی موی بیفگند
۴برخاست از آنجا و سفر کرد به مشرق
باد آمد و باران زد و جایش بپراکند
۵مرد از پی سی سال گذر کرد بر آنجای
برداشت همان موی و بخندید بر آن چند
۶حال تن خاقانی و اندیشهٔ ابخاز
این است و چنین به مثل مرد خردمند
۷ابخاز حد مغرب و درگاه ملک بحر
مسکین تن نالانش به مویی شده مانند
۸آخر به کف آمد تن نالانش دگربار
گر خصم بر این نادره میخندد گو خند
۹اکنون من و این نی که سر ناخن حور است
کان نی که بن ناخن من داشت جهان کند
۱۰اینک دهنم بر صفت گنبدهٔ گل
این گنبد فیروزه به یاقوت و زر آکند
۱۱خرسند نگردد به همه ملک ری اکنون
آن دل که همی بود به خرسندی خرسند
۱۲خاقانی و خاقان و کنار کُر و تفلیس
جیحون شده آب کر و تفلیس سمرقند
۱۳