بس بس ای طالع خاقانی چند
چند چندش به بلا داری بند
۱جو به جو راز دلش دانستی
که به یک نان جوین شد خرسند
۲مدوانش که دوانیدن تو
مرکب عزم وی از پای فکند
۳مرغ را چون بدوانند نخست
بکشندش ز پی دفع گزند
۴به ازو مرغ نداری، مدوان
ور دوانیدی کشتن مپسند
۵کس ندیده است نمد زینش خشک
سست شد لاشه به جاییش ببند
۶مچشانش به تموز آب سقر
مفشان بر سر آتش چو سپند
۷فصل با حورا، آهنگ به شام
وصل با حوران خوشتر به خجند
۸هم توانیش به تبریز نشاند
هم توانیش ز شروان بر کند
۹طفلخو گشت میازارش بیش
بر چنین طفل مزن بانگ بلند
۱۰دایگی کن به نوازش که نزاد
پانصد هجرت ازو به فرزند
۱۱نیست جز اشک کسش هم زانو
نیست جز سایه کسش هم پیوند
۱۲حکم حق رانش چون قاضی خوی
نطق دستانش چون پیر مرند
۱۳از برون در خوی خوییش مدار
وز درونش دل مجروح مرند
۱۴