به فلک تخته در ندوختهاند
چشم خورشید بر ندوختهاند
۱کوه را در هوا نداشتهاند
شمس را بر قمر ندوختهاند
۲دیده بانان بام عالم را
پردهها بر بصر ندوختهاند
۳چرخ و انجم پلاس شام هنوز
بر پرند سحر ندوختهاند
۴روز وشب را به عرض شام و شفق
زرد وسرخی دگر ندوختهاند
۵آسمان را به جای دلق کبود
ژنده تازهتر ندوختهاند
۶عالم آن عالم است و دهر آن دهر
از قباشان کمر ندوختهاند
۷پس در داد بسته چون ماندهاست
گر به مسمار در ندوختهاند
۸دیر گاهی است تا لباس کرم
بهر قد بشر ندوختهاند
۹خود به پای رضا نبافتهاند
خود به دست نظر ندوختهاند
۱۰خلعتی کان ز تار و پود وفاست
در زیان قدر ندوختهاند
۱۱بر تن ناقصان قبای کمال
به طراز هنر ندوختهاند
۱۲هنری سرفکنده چون لاله است
که کلاهش به سر ندوختهاند
۱۳بی هنر خوش چو گل که بر کمرش
کیسه جز لعل تر ندوختهاند
۱۴یک سر سفله نیست کز فلکش
بر کله صد گهر ندوختهاند
۱۵نیست آزاده را قبا نمدی
که بر او پاره بر ندوختهاند
۱۶سگ حیزی بمرد در بغداد
کفنش جز به زر ندوختهاند
۱۷ابرهٔ ما ز خام و خامان را
جز نسیج آستر ندوختهاند
۱۸صبر میکن که جز به مردی صبر
زهره را بر جگر ندوختهاند
۱۹دیده مگشا که جز برای کمال
باز را چشم بر ندوختهاند
۲۰گور چشمی که بر تن یوز است
از پی شیر نر ندوختهاند
۲۱جوشن عقل دادهاند تو را
صدرهٔ کام اگر ندوختهاند
۲۲پای در دامن قناعت کش
کت لباس بطر ندوختهاند
۲۳بنگر احوال دهر خاقانی
گرت چشم عبر ندوختهاند
۲۴