دل شد از دست و نه جای سخن است
نز توام جای تظلم زدن است
۱دل تو را خواه قولا واحدا
تا تو خواهیش دو قولی سخن است
۲آنچه در آینه بینم نه منم
پرتو توست که سایهفکن است
۳نظرت نیست به من زانکه مرا
تن نماند و نظر جان به تن است
۴باد سردم بکشد شمع فلک
شمع جان در تنهٔ پیرهن است
۵هست دیگ هوست خام هنوز
خامی آن ز دم سرد من است
۶گل ز باغ رخت آن کس چیند
که چو گل زرّ تَرََش در دهن است
۷عالمی شیفتهٔ زلف تواَند
زلف تو شیفتهٔ خویشتن است
۸کردهام توبه ز مِیْ خوردن لیک
لب میگون تو توبهشکن است
۹نظر خاص تو خاقانی راست
گرت نظاره هزار انجمن است
۱۰