شوری ز دو عشق در سر ماست
میدان دل، از دو لشکر آراست
۱از یک نظرم دو دلبر افتاد
وز یک جهتم دو قبه برخاست
۲خورشیدپرست بودم اول
اکنون همه میل من به جوزاست
۳در مشرق و مغرب دل من
هم بدر و هم آفتاب پیداست
۴جانم ز دو حور در بهشت است
کارم ز دو ماه بر ثریاست
۵گر یافتهام دو در عجب نیست
زیرا که دو چشم من دو دریاست
۶بالله که خطاست هرچه گفتم
والله که هرآنچه رفت سوداست
۷خاقانی را چه روز عشق است
با این غم روزگار کاو راست
۸روزی دارد سیاه چونانک
دشمن به دعای نیمشب خواست
۹