بس لابه که بنمودم و دلدار نپذرفت
صد بار فغان کردم و یک بار نپذرفت
۱از دست غم هجر به زنهار وصالش
انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت
۲گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود
گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت
۳بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش
تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت
۴گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش
بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت
۵بر دشمن من زر به خروار برافشاند
وز دامن من دُر به انبار نپذرفت
۶پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر
هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت
۷