راه نفسم بسته شد از آه جگر تاب
کو هم نفسی تا نفسی رانم ازین باب
۱از هم نفسان نیست مرا روزی ازیراک
در روزن من هم نرود صورت مهتاب
۲بی هم نفسی خوش نتوان زیست به گیتی
بیدست شناور نتوان رست ز غرقاب
۳امید وفا دارم و هیهات که امروز
در گوهر آدم بود این گوهر نایاب
۴جز ناله کسی همدم من نیست ز مردم
جز سایه کسی همره من نیست ز اصحاب
۵آزردهٔ چرخم نکنم آرزوی کس
آری نرود گرگ گزیده ز پی آب
۶امروز منم روز فرو رفته و شب نیز
سرگشته ازین بخت سبکپای گران خواب
۷نالنده و دل مرده تر از مرغ به شبگیر
لرزنده و نالندهتر از تیر به پرتاب
۸گرم است دمم چون نفس کورهٔ آهن
تنگ است دلم چون دهن کوزهٔ سیماب
۹با این همه امید به بهبود توان داشت
کان قطرهٔ تلخ است که شد لولو خوشاب
۱۰راحت ز عنا زاید و شک نی که به نسبت
زان حصرم خام است چنین پخته میناب
۱۱از دادهٔ دهر است همه زادهٔ سلوت
از بخشش چاه است همه ریزش دولاب
۱۲ای مرد سلامت چه شناسد روش دهر
از مهر خلیفه که نویسد زر قلاب
۱۳از حادثه سوزم که برآورد ز من دود
وز نائبه نالم که فرو برد به من ناب
۱۴سرگشته چه گویم که سر و پای ندارم
خسته به گه خرط و شکسته گه طبطاب
۱۵بیمارم و چون گل که نهی در دم کوره
گه در عرقم غرقه و گه در تبم از تاب
۱۶حاجت به جو آب است و جوم نیست ولیکن
دل هست بنفشه صفت و اشک چو عناب
۱۷چون زال به طفلی شدهام پیر ز احداث
زآن است که رد کردهٔ احرارم و احباب
۱۸خرسندی من دل دهدم گر ندهد خلق
سیمرغ غم زال خورد گر نخورد باب
۱۹همت به سرم گفت که جاه آمد مپذیر
عزلت به درم کوفت که فقر آمد دریاب
۲۰زان دل که در او جاه بود ناید تسلیم
زان نی که ازو نیشه کنی ناید جلاب
۲۱مگزین در دونان چو بود صدر قناعت
منگر مه نخشب چو بود ماه جهان تاب
۲۲ایام به نقصان و تو را کوشش بیشی
خورشید به سرطان و تو را پوشش سنجاب
۲۳کی فربهی عیش دهد آخور ایام
کی پرورش پیل بود جانب سقلاب
۲۴تکیه نکند بر کرم دهر خردمند
سکه ننهد بر درم ماهی ضراب
۲۵دهرا چه کشی دهره به خون ریختن من
خود ریخته گردد تو مکش دهره و مشتاب
۲۶قصاب چه آری ز پی کشتن ماهی
خود کشته شود ماهی بیحربهٔ قصاب
۲۷هان ای دل خاقانی اگرچه ستم دهر
برتافتنی نیست مشو تافته برتاب
۲۸نقدی که قدر بخشد چه قلب، چه رایج
لفظی که قضا راند چه سلب، چه ایجاب
۲۹خط بر خط عالم کش و در خط مشو از کس
دل طاق کن از هستی و بر طاق نه اسباب
۳۰جاهل نرسد در سخن ژرف تو آری
کف بر سر بحر آید پیدا نه به پایاب
۳۱تحقیق سخن گوی نخیزد ز سخن دزد
تعلیق رسن باز نیاید ز رسن تاب
۳۲کو آنکه سخندان مهین بود به حکمت
کو آنکه هنر بخش بهین بود به آداب
۳۳کو صدر افاضل شرف گوهر آدم
کو کافی دین واسطهٔ گوهر انساب
۳۴کو آنکه ولی نعمت من بود و عم من
عم نه که پدر بود و خداوند به هر باب
۳۵آن فخر من و مفتخر ماضی اسلاف
آن صدر من و مصدر مستقبل اعقاب
۳۶آن خاتمهٔ کار مرا خاتم دولت
آن فاتحهٔ طبع مرا فاتح ابواب
۳۷در دولت عم بود مرا مادت طبعم
آری ز دماغ است همه قوت اعصاب
۳۸زو دیو گریزنده و او داعی انصاف
زو حکمت نازنده و او منهی الباب
۳۹زآن عقل بدو گفته که ای عمر عثمان
هم عمر خیامی و هم عمر خطاب
۴۰ادریس قضا بینش و عیسای شفا بخش
داده لقبش در دو هنر واضح القاب
۴۱از نعش بُدی تختش و از تیر فلک میل
وز قوس قزح زیجش وز ماه سطرلاب
۴۲دانم که دگرباره گهر دزدد ازین عقد
آن طفل دبستان من آن مردک کذاب
۴۳هندو بچهای سازد ازین ترک ضمیرم
زآن تا نشناسند بگرداند جلباب
۴۴چون خیمهٔ ابیات چهل پنج شد از نظم
بگسست طناب سخن از غایت اطناب
۴۵