ما به غم خو کردهایم ای دوست ما را غم فرست
تحفهای کز غم فرستی نزد ما هر دم فرست
۱جامههامان چاک ساز و خانههامان پاک سوز
خلعههامان درد بخش و تحفههامان غم فرست
۲چون به یاد ما رسی دستی به گرد خود برآر
گر همه اشکی به دست آید تو را، آن هم فرست
۳خستگی سینهٔ ما را خیالت مرهم است
ای به هجران خسته ما را، خسته را مرهم فرست
۴یوسف گم گشتهٔ ما زیر بند زلف توست
گهگهی ما را خبر زان زلف خم در خم فرست
۵زلف تو گر خاتم از دست سلیمان درربود
آن بر او بگذار وز لعلت یکی خاتم فرست
۶رَخت خاقانی در این عالم نمیگنجد ز غم
غمزهای بر هم زن و او را بدان عالم فرست
۷