دوش بر گردون رنگی دگر آمیختهاند
شب و انجم چو دخان با شرر آمیختهاند
۱ماه نو ابروی زال زر و شب رنگ خضاب
خوش خضاب از پی ابروی زر آمیختهاند
۲نیشتر ماه نو و خون شفق و طشت فلک
طشت و خون را بهم از نیشتر آمیختهاند
۳سی و شاق آمده و خانقهی بوده و باز
یاوگی گشته و تن با سفر آمیختهاند
۴همه ره صید کنان رفته به مغرب و اینک
شاخ آهوست که با خون ز بر آمیختهاند
۵چرخ را نشرهٔ نون و القلم است از مه نو
کانهمه سرخی در باختر آمیختهاند
۶مه طرازی است به دست چپ گردون شب عید
نقش آن گویی در شوشتر آمیختهاند
۷بر فلک بین که پی نزهت عیدی ملک
صد هزاران شکفه با خضر آمیختهاند
۸چرخ اطلس سزدش جامهٔ عیدی که در او
نقش روحانی بر استر آمیختهاند
۹خسرو کشور پنجم که ز عدلش به سه وقت
چار گوهر همه در یک مقر آمیختهاند
۱۰اخستان شاه که از خاک در انصافش
کحل کسری و حنوط عمر آمیختهاند
۱۱عدل خسرو دهد آمیزش ارواح و صور
بینی ارواح که چون با صور آمیختهاند
۱۲بر در گردون نقش الحجر است اسم بقاش
لاجورد از پی آن با حجر آمیختهاند
۱۳اختران ز آتش شمشیرش در بوتهٔ چرخ
همه اکسیر قضا و قدر آمیختهاند
۱۴مس ملکت زر از آن گشت که وقف کف اوست
کیمیایی که ز فتح و ظفر آمیختهاند
۱۵داد خواهان به در شاه که دریا صفت است
با زمین از نم مژگان درر آمیختهاند
۱۶نقش بندان ازل نقش طراز شرفش
بر ازین کارگه مختصر آمیختهاند
۱۷خسروان خاک درش بوسه زنان از لب و چشم
نقش العبد بر آن خاک در آمیختهاند
۱۸ذات جسمانی او کز دم روحانی زاد
نه ز صلصال، ز مشک هنر آمیختهاند
۱۹آخشیجان ز کفش چشم خوش نرگس را
یرقان برده و کحل بصر آمیختهاند
۲۰گوهر تیغش هندی تن و چینی سلب است
هند با چین چو یمن با مضر آمیختهاند
۲۱آن کمندش نگر از پشت سمندش گوئی
که بهم راس و ذنب با قمر آمیختهاند
۲۲آتش قدرش بر شد قدری دود فشاند
عنصر هفت فلک ز آن قدر آمیختهاند
۲۳مرکب عزمش بگذشت و اثری گرد گذاشت
طینت هفت زمین زان اثر آمیختهاند
۲۴زین ملک تا ملکان فرق بسی هست ارچه
نام با نام شهان در سمر آمیختهاند
۲۵نام و القاب ملک با لقب و نام ملوک
لعل با سنگ و صفا با کرد آمیختهاند
۲۶شاه شاه است و الف هم الف است ار چه به نقش
با حروف دگرش در سور آمیختهاند
۲۷هر حمایل که در آن تعبیه تعویذ زر است
با زرش و یحک از آهن پتر آمیختهاند
۲۸نه فلک آدم و چار ارکان حوا صفتند
این نه و چار بهم ناگزر آمیختهاند
۲۹کشت و زاد از پی بیشی غلامانش کنند
چار مادر که در این نه پدر آمیختهاند
۳۰از تناسل عدد لشکر او بیش کنند
این زن و مرد که با نفع و ضر آمیختهاند
۳۱عفو و خشمش بر و برگی است خوش و تلخ و لیک
خوشی و تلخی با برگ و بر آمیختهاند
۳۲چرخ هارون کمر دارش و چون هارونان
ز انجمش زنگلهها در کمر آمیختهاند
۳۳فر و بختش که در او چشم ستاره نرسد
خاک با چشم ستاره شمر آمیختهاند
۳۴رای پیرش مدد از بخت جوان یافت بلی
کحل یعقوب ز بوی پسر آمیختهاند
۳۵وقت شمشیر زدن گوئی در ابر کفش
آتشین برق به خونین مطر آمیختهاند
۳۶شور مورند حسودانش اگر چه گه لاف
شار مارند و نفر با نفر آمیختهاند
۳۷روس و خزران بگریزند که در بحر خزر
فیض آن کف جواهر حشر آمیختهاند
۳۸از پی دیدهٔ فتنه ز غبار سپهش
داروی خواب به دفع سهر آمیختهاند
۳۹چه عجب زانکه گوزنان ز لعابی برمند
که هژبرانش در آب شمر آمیختهاند
۴۰هست تریاک رضاش از دم فردوس چنانک
زهر خشمش ز سموم سقر آمیختهاند
۴۱پیش کید تف خشمش، به طلب بوی رضاش
کز رضاش آب و گل بوالبشر آمیختهاند
۴۲بهر دفع تبش آبله را مصلحت است
از طبیبان که شراب کدر آمیختهاند
۴۳باد بر هفت فلک پایهٔ تختش چندانک
چار صف حیوان خواب و خور آمیختهاند
۴۴سال عمرش صد و در بر ز بتان چارده ماه
تا مه و سال و سفر با خضر آمیختهاند
۴۵روز بزمش همه عید و شب کامش همه قدر
تا شب و روز به خیر و به شر آمیختهاند
۴۶