شب روان چو رخ صبح آینه سیما بینند
کعبه را چهره در آن آینه پیدا بینند
۱گرچه زان آینه خاتون عرب را نگرند
در پس آینه رویم زن رعنا بینند
۲اختران عود شب آرند و بر آتش فکنند
خوش بسوزند و صبا خوش دم از آنجا بینند
۳صبح دندان چو مطرا کند از سوخته عود
عودی خاک ز دندانش مطرا بینند
۴صبح را در رداء سادهٔ احرام کشند
تا فلک را سلب کعبه مهیا بینند
۵محرمان چون رداء صبح در آرند به کتف
کعبه را سبز لباسی فلک آسا بینند
۶خود فلک شقهٔ دیبای تن کعبه شود
هم ز صبحش علم شقهٔ دیبا بینند
۷دم صبح از جگر آرند و نم ژاله ز چشم
تا دل زنگ پذیر آینه سیما بینند
۸نم و دم تیره کنند آینه، این آینه بین
کز نم گرم و دم سرد مصفا بینند
۹ز آه سبوح زنان راه صبوحی بزنند
دیو را ره زدن روح چه یارا بینند
۱۰بشکنند آن قدح مه تن گردون زنار
که به دست همه تسبیح ثریا بینند
۱۱اختران از پی تسبیح همه زیر آیند
کآتش دل زده در قبهٔ بالا بینند
۱۲نیک لرزانند از مؤذن تسبیح فلک
اخترانی که چو تسبیح مجزا بینند
۱۳خوش دمان آن ردی صبح بشویند چو شیر
کن ردا جامهٔ احرام مسیحا بینند
۱۴نه نه مشتاقان از صبح و ز شام آزادند
که دل از هر چه دو رنگی است شکیبا بینند
۱۵صبح و شام آمده گل گونه رخ و غالیه فام
رو که مردان نه بدین رنگ، زنان وابینند
۱۶صبح صادق پس کاذب چکند بر تن دهر
چادر سبز درد تا زن رسوا بینند
۱۷ز آبنوس شب و روز آمده بر رقعهٔ دهر
دو سپه کالت شطرنجی سودا بینند
۱۸لعب دهر است چو تضعیف حساب شطرنج
گرچه پایان طلبندش نه همانا بینند
۱۹کی کند خاک در این کاسهٔ مینای فلک
که در او آتش و زهر آبخور ما بینند
۲۰غلطم خاک چه حاجت که چو اندر نگرند
همه خاک است که در کاسهٔ مینا بینند
۲۱خاک خوران ز فلک خواری بینند چو خاک
خاک بر سر همه را هیچ مگو تا بینند
۲۲بگذریم از فلک و دهر و در کعبه زنیم
کاین دو را هم به در کعبه تولا بینند
۲۳ما و خاک پی وادی سپران کز تف و نم
آهشان مشعله دار و مژه سقا بینند
۲۴ها ره واقصه و قصهٔ آن راه شویم
که ز برکهش برکه برکه سینا بینند
۲۵بادیه بحر و بر آن بحر، چو باران ز حباب
قبهٔ سیم زده حله و احیا بینند
۲۶از خفاجه به سر راه معونت یابند
وز عرینه به لب چاه مواسا بینند
۲۷گرم گاهی که چو دوزخ بدمد باد سموم
تف باحورا چو نکهت حورا بینند
۲۸قرصهٔ شمس شود قرصهٔ ریوند ز لطف
بهر تفته جگران کافت گرما بینند
۲۹چرخ نارنج صفت شیشهٔ کافور شود
که ز انفاس مریدان دم سرما بینند
۳۰علم خاص خلیفه زده در لشکر حاج
چتر شام است کز او ماه شب آرا بینند
۳۱ماه زرین زبر رایت و دستارچه زیر
آفتابی به شب آراسته عمدا بینند
۳۲تاج زرین به سر دختر شاهنشه زنگ
باز پوشیده به گیسوش سراپا بینند
۳۳ز می از خیمه پر افلاک و ز بس فلکهٔ زر
بر سر هر فلکی کوکب رخشا بینند
۳۴سالکان راست ره بادیه دهلیز خطر
لکن ایوان امان کعبه علیا بینند
۳۵همه شبهای غم آبستن روز طرب است
یوسف روز، به چاه شب یلدا بینند
۳۶خوشی عافیت از تلخی دارو یابند
تابش معنی در ظلمت اسما بینند
۳۷برشوند از پل آتش که اثیرش خوانند
پس به صحرای فلک جای تماشا بینند
۳۸بگذرند از سر موئی که صراطش دانند
پس سر مائدهٔ جنت ماوا بینند
۳۹حفت الجنه همه راه بهشت آمد خار
پس خارستان گلزار تمنا بینند
۴۰حفت النار همه راه سقر گلزار است
باز خارستان سر تاسر صحرا بینند
۴۱شوره بینند به ره پس به سر چشمه رسند
غوره یابند به رز پس میحمرا بینند
۴۲آب ابر است کزاو شوره فرات انگارند
تاب مهر است کز او غوره منقا بینند
۴۳فر کعبه است که در راه دل و باغ امید
شوره و غورهٔ ما چشمه و صهبا بینند
۴۴تخم کاینجا فکنی کشت تو آنجا دروند
جوی کامروز کنی آب تو فردا بینند
۴۵بد دلی در ره نیکی چه کنی کاهل نیاز
نیک را هم نظر نیک مکافا بینند
۴۶تشنگانی که ز جان سیر شوند از می عشق
دل دریا کش سرمست چو دریا بینند
۴۷دیو کز وادی محرم شنود نالهٔ کوس
چون حریر علمش لرزه بر اعضا بینند
۴۸گوسفند فلک و گاو زمین را به منی
حاضر آرند و دو قربان مهیا بینند
۴۹پی غلط کرده چو خرگوش همه شیر دلان
ره به تنها شده تا کعبه به تنها بینند
۵۰آسمان در حرم کعبه کبوتروار است
که ز امنش به در کعبه مسما بینند
۵۱آسمان کو ز کبودی به کبوتر ماند
بر در کعبه معلق زن و دروا بینند
۵۲این کبوتر که نیارد ز بر کعبه پرید
طیرانش نه به بالا که به پهنا بینند
۵۳شقهای کز بر کعبه فلکش میخوانند
سایهٔ جامهٔ کعبه است که بالا بینند
۵۴روز و شب را که به اصل از حبش و روم آرند
پیش خاتون عرب جوهر و لالا بینند
۵۵حبشی زلف یمانی رخ زنگی خال است
که چو ترکانش تتق رومی خضرا بینند
۵۶کعبه را بینند از حلقهٔ در حلقهٔ زلف
نقطهٔ خالش از آن صخرهٔ صما بینند
۵۷جان فشانند بر آن خال و بر آن حلقهٔ زلف
عاشقان کان رخ زیتونی زیبا بینند
۵۸مشتری عاشق آن زلف و رخ و خال شده است
که چو گردونش سراسیمه و شیدا بینند
۵۹گفتی آن حلقهٔ زلف از چه سپید است چو شیر
که ز خال سیهی عنبر سارا بینند
۶۰کعبه دیرینه عروسی است عجب نی که بر او
زلف پیرانه و خال رخ برنا بینند
۶۱حلقهٔ زلف کهن رنگ بگرداند لیک
خال را رنگ همان غالیه گونا بینند
۶۲عشق بازان که به دست آرند آن حلقهٔ زلف
دست در سلسلهٔ مسجد اقصی بینند
۶۳خاکپاشان که بر آن سنگ سیه بوسه زنند
نور در جوهر آن سنگ معبا بینند
۶۴از پس سنگ سیه بوسه زدن وقت وداع
چشمهٔ خضر ز ظلمات مفاجا بینند
۶۵گر به مکه فلک و نور مجزا دیدند
در مدینه ملک و عرض معلا بینند
۶۶خاکیان جگر آتش زده از باد سموم
آب خور خاک در حضرت والا بینند
۶۷مصطفی پیش خلایق فکند خوان کرم
که مگس ران وی از شهپر عنقا بینند
۶۸عیسی از چرخ فرود آید و ادریس ز خلد
کاین دو را زله ز خوان پایهٔ طاها بینند
۶۹خاصگان بر سر خوان کرمش دم نزنند
ز آن اباها که بر این خوانچهٔ دنیا بینند
۷۰زعفران رنگ نماید سر سکباش ولیک
گونهٔ سگ مگس است آنکه ز سکبا بینند
۷۱عقل واله شده از فر محمد یابند
طور پاره شده از نور تجلی بینند
۷۲عقل و جان چون یی و سین بر در یاسین خفتند
تن چو نون کز قلمش دور کنی تا بینند
۷۳او گرفته ز سخن روزه و از عید سخاش
صاع خواهان زکوة آدم و حوا بینند
۷۴شیر مردان به حریمش سگ کهفند همه
اینت شیران که مدد ز آتش هیجا بینند
۷۵سرمهٔ دیده ز خاک در احمد سازند
تا لقای ملک العرش تعالی بینند
۷۶حضرت اوست جهانی که شب و روز جهان
شاخ و برگی است که آن روضهٔ غرا بینند
۷۷داد خواهان که ز بیداد فلک ترسانند
داد از آن حضرت دین داور دارا بینند
۷۸بنده خاقانی و درگاه رسول الله از آنک
بندگان حرمت از این درگه اعلی بینند
۷۹خاک مشکین که ز درگاه رسول آورده است
حرز بازوش چو الکهف و چو کاها بینند
۸۰مصطفی حاضر و حسان عجم مدح سرای
پیش سیمرغ خمش طوطی گویا بینند
۸۱گرچه حسان عجم را همه جا جای دهند
جایش آن به که به خاک عربش جا بینند
۸۲گرچه در نفت سیه چهره توان دید ولیک
آن نکوتر که در آیینهٔ بیضا بینند
۸۳لاف از آن روح توان زد که به چارم فلک است
نی ز یبروح که در تبت و یغما بینند
۸۴یادش آید که به شروان چه بلا برد و چه دید
نکبتی کان پشه و باشه ز نکبا بینند
۸۵بس که دید آفت اعدا ز پی انس عیال
مردم از بهر عیال آفت اعدا بینند
۸۶موسی از بهر صفورا کند آتش خواهی
و آن شبانیش هم از بهر صفورا بینند
۸۷به فریب فلک آزرده دلش خوش نکنند
تا فلک را چو دلش رنگ معزا بینند
۸۸کی توان برد به خرما ز دل کس غصه
کاستخوان غصه شده در دل خرما بینند
۸۹سخنش معجز دهر آمد از این به سخنان
به خدا گر شنوند اهل عجم یا بینند
۹۰چو تمسکت به حبل الله از اول دیدند
حسبنا الله و کفی آخر انشا بینند
۹۱