صبحگاهی سر خوناب جگر بگشایید
ژالهٔ صبحدم از نرگسِ تر بگشایید
۱دانهدانه گهر اشک ببارید چنانک
گره رشتهٔ تسبیح ز سر بگشایید
۲خاک لبتشنهٔ خون است و ز سرچشمهٔ دل
آب آتشزده چون چاه سقر بگشایید
۳نونو از چشمهٔ خوناب چو گل تو بر تو
روی پُرچین شده چون سفرهٔ زر بگشایید
۴سیل خون از جگر آرید سوی باغ دماغ
ناودان مژه را راه گذر بگشایید
۵از زبر سیل به زیر آید و سیلاب شما
گرچه زیر است رهش سوی زبر بگشایید
۶چون سیاهی عنب کآب دهد سرخ، شما
سرخی خون ز سیاهی بصر بگشایید
۷تف خون کز مژه بر لب زد و لب آبله کرد
زمهریری ز لب آبلهور بگشایید
۸رخ نمکزار شد از اشک و ببست از تف آه
برکهٔ اشک نمک را چو جگر بگشایید
۹بر وفای دل من ناله برآرید چنانک
چنبر این فلک شعوذهگر بگشایید
۱۰چون دو شش جمع برآیید چو یاران مسیح
بر من این ششدر ایام مگر بگشایید
۱۱دل کبود است چو نیل فلک ار بتوانید
بام خمخانهٔ نیلی به تبر بگشایید
۱۲زین دو نان فلک ار خوانچهٔ دونان بینید
تا نبینم که دهان از پی خور بگشایید
۱۳از طرب روزه بگیرید و ز خونریز سرشک
نه به خوانریزهٔ این خوانچهٔ زر بگشایید
۱۴به جهان پشت مبندید و به یک صدمت آه
مهرهٔ پشت جهان یک ز دگر بگشایید
۱۵گریه گر سوی مژه راه نیابد مژه را
ره سوی گریه کزو نیست گذر بگشایید
۱۶گر سوی قندز مژگان نرسد آتل اشک
راه آتل سوی قندز به خزر بگشایید
۱۷لوح عبرت که خرد راست به کف برخوانید
مشکل غصه که جان راست ز بر بگشایید
۱۸لعبت چشم به خونینبچگان حامله شد
راه آن حامله را وقت سحر بگشایید
۱۹گر به ناهید رسانید چو کرنای خروش
هشت گوش سر آن بربط کر بگشایید
۲۰ور بگریید به درد از دم دریای سرشک
گوش ماهی را هم راه خبر بگشایید
۲۱غم رصد وار ز لب باج نفس میگیرد
لب ز بیم رصد غم به حذر بگشایید
۲۲به غم تازه شمایید مرا یار کهن
سر این بار غم عمر شکر بگشایید
۲۳خون گشاد از دل و شد در جگرم سُده ببست
این ببندید به جهد آن به اثر بگشایید
۲۴آگهید از رگ جانم که چه خون میریزد
خون ز رگهای دل وسوسهگر بگشایید
۲۵نه کمید از شجر رز که گشاید رگ آب
رگ خون همچو رگ آب شجر بگشایید
۲۶دستخون است در این قَمرهٔ خاکی که منم
آه اگر ششدرهٔ دور قمر بگشایید
۲۷سحر چرخ از دو قوارهٔ مه و خور خوابم بست
بند این ساحر هاروتسیر بگشایید
۲۸همه همخوابه و همدرد دل تنگ منید
مرکب خواب مرا تنگ سفر بگشایید
۲۹نه نه! چشمم پس ازین خواب مبیناد به خواب
ور ببیند رگ جانش به سَهَر بگشایید
۳۰خواب بد دیدم وز بوی خطرناکی خواب
نیک بد رنگ شدم، بند خطر بگشایید
۳۱آتشی دیدم کو باغ مرا سوخت به خواب
سر این آتش و آن باغ به بر بگشایید
۳۲گر ندانید که تعبیر کنید آتش و باغ
رمز تعبیر ز آیات و سُوَر بگشایید
۳۳آری آتش اجل و باغ به بر فرزند است
رفت فرزند شما زیور و فر بگشایید
۳۴نازنینان منا مرد چراغ دل من
همچو شمع از مژه خوناب جگر بگشایید
۳۵خبر مرگ جگرگوشهٔ من گوش کنید
شد جگر چشمهٔ خون چشم عبر بگشایید
۳۶اشک داود ببارید پس از نوحهٔ نوح
تا ز طوفان مژه خون مدر بگشایید
۳۷باد غم جست در لهو و طرب بربندید
موج خون خاست در بهو و طُرَر بگشایید
۳۸سر سر باغچه و لب لب برکه بکنید
رگ مرغان ز سر سرو و خضر بگشایید
۳۹گلشن آتش بزنید و ز سر گلبن و شاخ
نارسیده گل و ناپخته ثمر بگشایید
۴۰نخل بستان و ترنج سر ایوان ببرید
نخل مومین را هم برگ ز بر بگشایید
۴۱خوان غم را پر طاووس مگسران به چه کار
بند آن مائدهآرای بطر بگشایید
۴۲تیغ سیم از دهن طوطی گویا بکنید
طوق مشک از گلوی قمری نر بگشایید
۴۳بلبل نغمهگر از باغ طرب شد به سفر
گوش بر نوحهٔ زاغان به حضر بگشایید
۴۴گیسوی چنگ و رگ بازوی بربط ببرید
گریه از چشم نی تیزنگر بگشایید
۴۵مسند از تخت و مخده ز نمط برگیرید
حجر از بهو و ستاره ز حجر بگشایید
۴۶گرچه غمخانهٔ ما را نه حجر ماند و نه بهو
هر چه آرایش طاق است ز بر بگشایید
۴۷جیب و گیسوی وشاقان و بتان باز کنید
طوق و دستارچهٔ اسب و ستر بگشایید
۴۸پرده بر روی سپیدان سمنبر بدرید
ساخت از پشت سیاهان اغر بگشایید
۴۹کرته بر قد غزالان چو قبا بشکافید
چشمه از چشم گوزنان چو شمر بگشایید
۵۰از کله قوقه و از صدره علم برگیرید
وز حمایل زر و از جیب درر بگشایید
۵۱صورت از دفتر و حلی ز قلم محو کنید
حلی از خنجر و کوکب ز سپر بگشایید
۵۲صور ایوان از دود جگر تیره کنید
هم به شنگرف مژه روی صور بگشایید
۵۳درِ دار الکتب و بام دبستان بکنید
بر نظاره ز در و بام مفر بگشایید
۵۴سر انگشت قلمزن چو قلم بشکافید
بن اجزای مقالات و سمر بگشایید
۵۵عبهر نثر ز هر شاخ نکت باز کنید
جوهر نظم ز هر سلک غرر بگشایید
۵۶نسخهٔ رخ همه عجم و نقط است از خط اشک
زو معمای غم من به فکر بگشایید
۵۷مادر ار شد قلم و لوح و دواتش بشکست
خون بگریید چو بر هر سه نظر بگشایید
۵۸من رسالات و دواوین و کتب سوختهام
دیدهٔ بینش این حال ضرر بگشایید
۵۹پای ناخوانده رسید و نفر مویهگران
وا رشید، آهکنان راه نفر بگشایید
۶۰دشمنان را که چنین سوخته دارندم حال
راه بدهید و به روی همه در بگشایید
۶۱دوستانی که وفاشان ز ازل داشتهام
چون درآیند ره از پیش حشر بگشایید
۶۲