ای نهان داشتگان موی ز سر بگشایید
وز سر موی سرآغوش بهزر بگشایید
۱ای تذروان من آن طوق ز غبغب ببرید
تاج لعل از سر و پیرایه ز بر بگشایید
۲آفتابم گرو شام و شما بسته حلی
آن حلی همچو ستاره به سحر بگشایید
۳شد شکسته کمرم دست بر آرید از جیب
سر زنان ندبه کنان جیب گهر بگشایید
۴مهره از بازو و معجر ز جبین باز کنید
یاره از ساعد و یکدانه ز بر بگشایید
۵مویبند بهزر از موی زرهور ببرید
عقرب از سنبلهٔ ماهسپر بگشایید
۶پس به مویی که ببرید ز بیداد فلک
همه زنار ببندید و کمر بگشایید
۷گیسوان بافته چون خوشه چه دارید هنوز
بند هر خوشه که آن بافتهتر بگشایید
۸سکهٔ روی به ناخن بخراشید چو زر
خون به رنگ شفق از چشمهٔ خور بگشایید
۹بامدادان همه شیون به سر بام برید
ز آتشین آب مژه موج شرر بگشایید
۱۰پس آن کعبهٔ دل جان چو حجر نگذارید
به وفا زمزم خونین ز حجر بگشایید
۱۱آنک آن مرکب چوبین که سوارش قمر است
ره دروازه بر آن تنگ مقر بگشایید
۱۲آنک آن چشمهٔ حیوان پس ظلمات مدر
تشنگان را ره ظلمات مدر بگشایید
۱۳آنک آن یوسف احمد خوی من در چه و غار
زیور فخر و فر از مصر و مضر بگشایید
۱۴آنک آن تازه بهار دل من در دل خاک
از سحاب مژه خوناب مطر بگشایید
۱۵سرو سیمین قلم زن شد و در وصف رخش
سر زرین قلم غالیه خور بگشایید
۱۶سرو چون مهر گیا زیر زمین حصن گرفت
در حصنش به سواران ثغر بگشایید
۱۷مادرش بر سر خاک است به خون غرق و ز نطق
دم فرو بست عجب دارم اگر بگشایید
۱۸ای همه عاجز اشکال قدر ممکن نیست
که شما مشکل این غم به هنر بگشایید
۱۹عقدهٔ بابلیان را بتوانید گشاد
نتوانید که اشکال قدر بگشایید
۲۰این توانید که مادر به فراق پسر است
پیش مادر سر تابوت پسر بگشایید
۲۱پدر سوخته در حسرت روی پسر است
کفن از روی پسر پیش پدر بگشایید
۲۲تا ببیند که به باغش نه سمن ماند و نه سرو
در آن باغ به آیین و خطر بگشایید
۲۳از پی دیدن این داغ که خاقانی راست
چشم بند امل از چشم بشر بگشایید
۲۴جای عجز است و مرا نیست گمانی که شما
گره عجز به انگشت ظفر بگشایید
۲۵