حاصل عمر چه دارید خبر باز دهید
مایه جانی است ازو وام نظر باز دهید
۱هر براتی که امل راست ز معلوم مراد
چون نرانند به دیوان قدر باز دهید
۲ز آتش دل چو رسد دود سوی روزن چشم
از سوی رخنهٔ دل جان به شرر باز دهید
۳چار طوفان تو از چار گهر بگشایید
گر شما جان ستمکش به گهر بازدهید
۴چون چراغید همه در ستد و داد حیات
کآنچه در شام ستانید سحر باز دهید
۵آب هر عشوه که در جیب شما ریزد چرخ
آسیاوار هم از دامن تر بازدهید
۶دیده چون خفت که تا خواب بدش باید دید
دیده بد کرد جوابش به بتر بازدهید
۷دیده را خواب ز خون خاست که خون آرد خواب
هر چه خون جگر است آن به جگر بازدهید
۸شهر بندان بلاگر حشر از صبر کنند
خانه غوغای غمان برد، حشر بازدهید
۹بس غریبند در این کوچهٔ شر، کوچ کنید
به مقیمان نو این کوچهٔ شر بازدهید
۱۰چه نشانید جمازه به سر چشمهٔ از
برنشینید و عنان را به سفر بازدهید
۱۱بشنوید این نفس غصهٔ خاقانی را
شرح این حادثهٔ عمر شکر بازدهید
۱۲همه هم حالت و هم غصه و هم درد منید
پاسخ حال من آراستهتر بازدهید
۱۳آن جگر گوشهٔ من نزد شما بیمار است
دوش دانید که چون بود خبر بازدهید
۱۴همه بیمار نوازان و مسیحا نفسید
مدد روح به بیمار مگر بازدهید
۱۵در علاجش ید بیضا بنمایید مگر
کاتش حسن بدان سبز شجر بازدهید
۱۶ره درمانش بجوئید و بکوشید در آنک
سرو و خورشید مرا سایه و فر بازدهید
۱۷هر عقاقیر که دارو کدهٔ بابل راست
حاضر آرید و بها بدرهٔ زر بازدهید
۱۸هدیه پارنج طبیبان به میانجی بنهید
خواب بیمار پرستان به سهر باز دهید
۱۹تا چک عافیت از حاکم جان بستانید
خط بیزاری آسایش و خور بازدهید
۲۰سرو بالان که ز بالین سرش آمد به ستوه
دایگان را تن نالانش به بر بازدهید
۲۱روز پنجم به تب گرم و خوی سرد فتاد
شب هفتم خبر از حال دگر بازدهید
۲۲خوی تب گل گل بر جبهت گل گون خطر است
آن صف پروین ز آن طرف قمر بازدهید
۲۳جو به جو هرچه زن دانه زن از جو بنمود
خبر آن ز شفا یا ز خطر بازدهید
۲۴قرعه انداز کز ابجد صفت فال بگفت
شرح آن فال ز آیات و سور باز دهید
۲۵دانهٔ در که امانت به شما داد ستم
آن امانت به من ایمن ز ضرر باز دهید
۲۶ماه من زرد چو شمع است و زبان کرده سیاه
مایهٔ نور بدان شمع بصر باز دهید
۲۷دور از آن مه اثری ماند تن دشمن او
گر توانید حیاتی به اثر باز دهید
۲۸نه نه بیمار به حالی است نه امید بهی است
بد بتر شد همه اسباب حذر باز دهید
۲۹سیزده روز مه چاردهم تب زده بود
تب خدنگ اجل انداخت سپر بازدهید
۳۰خط به خون باز همی داد طبیب از پی جان
جان برون شد چه جواب است خوش ار بازدهید
۳۱این طبیبان غلط بین همه محتالانند
همه را نسخهٔ بدرید و به سر بازدهید
۳۲نوش دارو و مفرح که جوی فعل نکرد
هم بدان آسی آسیمه نظر بازدهید
۳۳سحر و نیرنج و طلسمات که سودی ننمود
هم به افسونگر هاروت سیر بازدهید
۳۴هیکل و نشره و حرزی که اجل بازنداشت
هم به تعویذ ده شعبدهگر بازدهید
۳۵نسخهٔ طالع و احکام بقا کاصل نداشت
هم به کذاب سطرلاب نگر بازدهید
۳۶آن زگال آب و سپندی که عرض دفع نکرد
هم بدان پیرزن مخرقه خر بازدهید
۳۷رشتهٔ پر گره و مهر تب قرایان
هم به قرا دم تسبیح شمر بازدهید
۳۸در حمایل سرو و چنگ چو سودیش نکرد
چنگ شیر و سروی آهوی نر بازدهید
۳۹چشم بد کز پتر و آهن و تعویذ نگشت
بند تعویذ ببرید و پتر بازدهید
۴۰بر فروزید چراغی و بجویید مگر
به من روز فرو رفته پسر بازدهید
۴۱جان فروشید و اسیران اجل باز خرید
مگر آن یوسف جان را به پدر بازدهید
۴۲قوت روح و چراغ من مجروح رشید
کز معانیش همه شرح هنر بازدهید
۴۳دیدنی شد همه نوری به ظلم در شکنید
چاشنی همه صافی به کدر بازدهید
۴۴به سر ناخن غم روی طرب بخراشید
به سر انگشت عنا جام بطر بازدهید
۴۵از برون آبله را چاره شراب کدر است
چون درون آبله دارید کدر باز دهید
۴۶مویه گر ناگذران است رهش بگشایید
نای و نوشی که ازو هست گذر باز دهید
۴۷اشک اگر مایه گران کرد بر مویه گران
وام اشک از صدف جان به گهر باز دهید
۴۸گر نخواهید کز ایوان و حجر ریزد خون
نقش نوشاد به ایوان و حجر باز دهید
۴۹ور نباید که شبستان و طزر نالد زار
سرو بستان به شبستان و طزر باز دهید
۵۰پیش کان گوهر تابنده به تابوت کنید
آب دیده به دو یاقوت و درر باز دهید
۵۱پیش، کان تنگ شکر در لحد تنگ نهند
بوسهٔ تلخ وداعی به شکر باز دهید
۵۲پیش کان چشمهٔ خور در چه ظلمات کنند
نور هر چشم بدان چشمهٔ خور باز دهید
۵۳ز بر تخت بخوابید سهی سرو مرا
پیش نظارگیان پرده ز در باز دهید
۵۴بر دو ابروش کلاه زر شاهانه نهید
پس به دستش قلم غالیه خور باز دهید
۵۵نز حجر گوهر رخشان به در آرید شما
چون پسندید که گوهر به حجر باز دهید
۵۶ماه من چرخ سپر بود روا کی دارید
که بدست زمی ماه سپر باز دهید
۵۷یوسفی را که ز سیاره به صد جان بخرید
بیمحاباش به زندان مدر بازدهید
۵۸پند مدهید مرا گر بتوانید به من
آن چراغ دل از آن تیره مقر باز دهید
۵۹تازه نخل گهری را به من آرید و مرا
بهرهای ز آن گهری نخل ببر باز دهید
۶۰او بشر بود ولی روح ملک داشت کنون
ملکی روح به تصویر بشر باز دهید
۶۱عمر ضایع شده را سلوت جان بازآید
نسر واقع شده را قوت پر باز دهید
۶۲نه نه هر بند گشادن بتوانید ولیک
نتوانید که جان را به صور باز دهید
۶۳غرر سحر ستانید که خاقانی راست
ژاژ منحول به دزدان غرر باز دهید
۶۴تا توانید جو پخته ز طباخ مسیح
بستانید و جو خام به خر باز دهید
۶۵