بیدقی مدح شاه میگوید
کوکبی وصف ماه میگوید
۱بلکه مزدور دار خانهٔ نحل
صفت عدل شاه میگوید
۲ذره در بارگاه خورشید است
سخن از بارگاه میگوید
۳مور در پایگاه جمشید است
قصه از پیشگاه میگوید
۴خاطرم وصف او نداند گفت
گرچه هر چند گاه میگوید
۵باز پرسید تا مناقب او
مویهگر بر چه راه میگوید
۶نور پیغمبرش همی خواند
یاش سایهٔ الاه میگوید
۷مفتی مطلقش همی خواند
داور دین پناه میگوید
۸امتش دین فزای میخواند
ملتش کفرگاه میگوید
۹آفتابش به صد هزار زبان
سایهٔ پادشاه میگوید
۱۰پشت دنیا ز مرگ او بشکست
روی دین ترک جاه میگوید
۱۱از سر دین کلاه عزت رفت
سر دریغا کلاه میگوید
۱۲چشم بیدار شرع شد در خواب
راز با خوابگاه میگوید
۱۳والله ار کس ثناش داند گفت
هر که گوید تباه میگوید
۱۴خاطرم نیز عذر میخواهد
که نه بر جایگاه میگوید
۱۵هر حدیثی گناه میشمرد
پس حدیث از گناه میگوید
۱۶اشک من چون زبان خونین هم
حیلت عذرخواه میگوید
۱۷مرثیتهای او مگر دل خاک
بر زبان گیاه میگوید
۱۸غم آن صبح صادق ملت
آسمان شام گاه میگوید
۱۹گر سوار از جگر سپه سازد
غم دل با سپاه میگوید
۲۰چشم خور اشک ران به خون شفق
راز با قعر چاه میگوید
۲۱دانش من گواه عصمت اوست
بشنو آنچ این گواه میگوید
۲۲آه کز فرقت امام جهان
جان خاقانی آه میگوید
۲۳تا شد از عالم اسعد بو عمرو
عالونم وا اسعداه میگوید
۲۴