ایام خط فتنه به فرق جهان کشید
لنتفلحوا به ناصیهٔ انس و جان کشید
۱دلها به نیل رنگرزان درکشید از آنک
غم داغ گازرانه بر اهل جهان کشید
۲بر بوی یک نفس که همه ناتوانی است
ای مه چه گویی این همه محنت توان کشید
۳هربار غم که در بنهٔ غیب سفته بود
دست قضا به بنگه آخر زمان کشید
۴آزاده غرق غصه و سفله ز موج غم
آزاد رست و رخت امان بر کران کشید
۵دریاست روزگار که هر گوش ماهیی
افکند بر کنار و صدف در میان کشید
۶بس دل که چرخ سای و ستاره فسای بود
چرخش کمین گشاد و ستاره کمان کشید
۷روز جهان کرا نکند دیدن ای فتی
خورشید چشم شب پره را میل از آن کشید
۸از پای پیل حادثهوار است و دست برد
هرکس که اسب عافیتی زیر ران کشید
۹خاقانیا نه طفلی ازین خاک توده چند
مرد آنکه خط نسخ بر این خاکدان کشید
۱۰