از همه عالم کران خواهم گزید
عشق دل جویی به جان خواهم گزید
۱دولت یک روزه در سودای عشق
بر همه ملک جهان خواهم گزید
۲آفتابی از شبستان وفا
بیسپاس آسمان خواهم گزید
۳چشم من دریای گوهر هست لیک
گوهری بیرون از آن خواهم گزید
۴داستان شد عشق مجنون در جهان
از جهان این داستان خواهم گزید
۵هر کجا زنبور خانهٔ عاشقی است
جای چون شه در میان خواهم گزید
۶دوست با درد وفا خواهم گرفت
تیغ در خورد میان خواهم گزید
۷گرچه غدر دوستان از حد گذشت
هم وفای دوستان خواهم گزید
۸کبک مهرم کز قفس بیرون شوم
هم قفس را آشیان خواهم گزید
۹با خیال یار ناپیدا هنوز
خلوتا کاندر نهان خواهم گزید
۱۰من کنم یاری طلب هرگز مدان
کز طلب کردن کران خواهم گزید
۱۱این طلب بیخویشتن خواهم نمود
این رطب بیاستخوان خواهم گزید
۱۲گر نیابم یار باری بر امید
هم نشین غم نشان خواهم گزید
۱۳گر ز نومیدی شوم مجروح دل
محرمی مرهم رسان خواهم گزید
۱۴گوشهای از خلق و کنجی از جهان
بر همه گنج روان خواهم گزید
۱۵زیر این روئین دژ زنگار خورد
هر سحر گه هفت خوان خواهم گزید
۱۶دیدم این منزل عجب خشک آخور است
از قناعت میزبان خواهم گزید
۱۷در بن دژ چون کمین گاه بلاست
از بصیرت دیدبان خواهم گزید
۱۸بر در این هفت ده قحط وفاست
راه شهرستان جان خواهم گزید
۱۹نیست در ده جز علف خانه بدان
کز علف قوت روان خواهم گزید
۲۰چون به بازار جوان مردان رسم
در صف لالان دکان خواهم گزید
۲۱بر دکان قفل گر خواهم گذشت
قفلی از بهر دهان خواهم گزید
۲۲چون مرا آفت ز گفتن میرسد
بیزبانی بر زبان خواهم گزید
۲۳گرچه گم کردم کلید نطق را
مدح بلقیس زمان خواهم گزید
۲۴ورچه آزادم ز بند هر غرض
مهر شاه بانوان خواهم گزید
۲۵عصمة الدین شاه مریم آستین
کآستانش بر جنان خواهم گزید
۲۶گوهر کان فریدون ملک
کز جوار او مکان خواهم گزید
۲۷بارگاهش کعبهٔ ملک است و من
قبلهگاه از آستان خواهم گزید
۲۸آسمان ستر و ستاره رفعت است
رفعتش بر فرقدان خواهم گزید
۲۹آسیه توفیق و ساره سیرت است
سیرتش بر انس و جان خواهم گزید
۳۰رابعه زهد و زبیده همت است
کزدرش حصن امان خواهم گزید
۳۱حرمت از درگاه او خواهم گرفت
گوهر اصلی زکان خواهم گزید
۳۲یک سر موی از سگان در گهش
بر هزبر سیستان خواهم گزید
۳۳خاک پای خادمانش را به قدر
بر کلاه اردوان خواهم گزید
۳۴شاه انجم خادم لالای اوست
خدمت لالاش از آن خواهم گزید
۳۵گنج بخشا یک دو حرف از مدح تو
بر سه گنج شایگان خواهم گزید
۳۶گر به خدمت کم رسم معذور دار
کز پی عنقا نشان خواهم گزید
۳۷سرپرستی رنج و خدمت آفت است
من فراق این و آن خواهم گزید
۳۸سالها رای ریاضت داشتم
از پس دوری همان خواهم گزید
۳۹پیل را مانم که چون جستم ز خواب
صحبت هندوستان خواهم گزید
۴۰خفته بودم همتم بیدار کرد
این ریاضت جاودان خواهم گزید
۴۱گر به زر گویمت مدح، آنم که بت
بر خدای غیبدان خواهم گزید
۴۲کافرم دان گر مدیح چون توئی
بر امید سوزیان خواهم گزید
۴۳در دعای حضرت تو هر سحر
آفرین از قدسیان خواهم گزید
۴۴