صفتی است حسن او را که به وهم در نیاید
روشی است عشق او را که به گفت بر نیاید
۱علم الله ای عزیزان که جمال روی آن بت
به صفات درنگنجد به خیال در نیاید
۲چو نسیم زلفش آید علم صبا نجنبد
چو فروغ رویش آید سپه سحر نیاید
۳ز لبش نشان چه جویی ز دلم سخن چه رانی
نشنیدهای که کس را ز عدم خبر نیاید
۴چو صدف گشاد لعلش چو سنان کشید جزعش
نبود که چشم و گوشم صدف و گهر نیاید
۵چه دوم که اسب صبرم نرسد به گرد وصلش
چه کنم که شاخ بختم ز قضا به بر نیاید
۶چو مدد ز بخت خواهم دل از او غرض نیابد
چو درخت زهر کارم بر از او شکر نیاید
۷نه وراست اختیاری که کم از کمم نبیند
نه مراست روزگاری که ز بد بتر نیاید
۸دل و دین فداش کردم به کرشمه گفت نینی
سر و زر نثار ما کن که چنین بسر نیاید
۹اگرم جفا نماید ز برای خشک جانی
به وفای او که جانم هم از آن بدر نیاید
۱۰شب عید چون درآمد ز در وثاق گفتی
که ز شرم طلعت او مه عید برنیاید
۱۱به نیاز گفت فردا پی تهنیت بیایم
به دو چشم او که جانم بشود اگر نیاید
۱۲ز بنفشهزار زلفش نفحات عید الا
سوی فخر دین و دولت شه دادگر نیاید
۱۳شه شهنشان منوچهر، افق سپهر ملکت
که ز نه سپهر چون او ملکی دگر نیاید
۱۴چه یگانهای است کو را به سه بعد در دو عالم
ز حجاب چار عنصر بدلی بدر نیاید
۱۵که بود عدو که آید به گذرگه سپاهش
که زمانه به کندهم که بدان گذر نیاید
۱۶چه خطر بود سگی را که قدم زند به جایی
که پلنگ در وی الا ز ره خطر نیاید
۱۷به هر آن زمین که عنقا ز سموم پر بریزد
به یقین شناس کآنجا پشهای به پر نیاید
۱۸عدو ابله است ورنه خرد آن بود که مردم
دم اژدها نگیرد پی شیر نر نیاید
۱۹سلب فرشته دارد سر تیغ شاه و دانم
سر دیو برد آری ز فرشته شر نیاید
۲۰همه کامها که دارد ز فلک بیابد ارچه
عدد مرادش افزون ز حد قدر نیاید
۲۱غذی از جگر پذیرد همه عضوها ولیکن
غذی از دهان به یک ره سوی جگر نیاید
۲۲چه شده است اگر مخالف سر حکم او ندارد
چه زیان که بوالخلافی پی بوالبشر نیاید
۲۳ز جلالت تو شاها نکند زمانه باور
که شعار دولتت را فلک آستر نیاید
۲۴تو به جای خصم ملکت ز کرم نهای مقصر
چه گنه تو را که در وی ز وفا اثر نیاید
۲۵بلی آفرینش است این که به امتزاج سرمه
به دو چشم اکمه اندر مدد بصر نیاید
۲۶سر نیزهٔ تو خورده قسمی به دولت تو
که از این پس آب خوردش به جز از خزر نیاید
۲۷به مصاف سر کشان در چو تو تیغ زن نخیزد
به سریر خسروان بر چو تو تاجور نیاید
۲۸چو دل تو گفته باشم سخن از جهان نگویم
که چو بحر برشماری سخن از شمر نیاید
۲۹به خجستگی عیدت چه دعا کنم که دانم
که به دولت تو هرگز ز فنا ضرر نیاید
۳۰به هزار دل زمانه به بقا حریف بادت
که زمانه را حریفی ز تو خوبتر نیاید
۳۱تو نهال باغ ملکی سر بخت سبز بادت
که به باغ ملک سروی ز تو تازهتر نیاید
۳۲نظر سعادت تو ز جهان مباد خالی
که جهان آب و گل را به از این نظر نیاید
۳۳