شه اختران زان زر افشان نماید
که اکسیر زرهای آبان نماید
۱برآرد ز جیب فلک دست موسی
زر سامری نقد میزان نماید
۲نه خورشید هم خانهٔ عیسی آمد
چه معنی که معلول و حیران نماید
۳ز نارنج اگر طفل سازد ترازو
نه نارنج و زر هر دو یکسان نماید
۴فلک طفل خوئی است کاندر ترازو
ز خورشید نارنج گیلان نماید
۵مگر خیمه سلطان انجم برون زد
که ابر خزان چتر سلطان نماید
۶هوا پشت سنجاب بلغار گردد
شمر سینهٔ باز خزران نماید
۷به دمهای سنجاب نقاش آبان
به زرنیخ تصویر بستان نماید
۸به دامان شب پارهای در فزاید
از آن صدرهٔ روز نقصان نماید
۹قراسنقر آنگه که نصرت پذیرد
بر آقسنقر آثار خذلان نماید
۱۰خزان از درختان چو صبح از کواکب
نثار سر شاه کیهان نماید
۱۱شهنشاه اسلام خاقان اکبر
که تاج سر آل سامان نماید
۱۲سپهدار اسلام منصور اتابک
که کمتر غلامش قدرخان نماید
۱۳سر آل بهرام کز بهر تیغش
سر تیغ بهرام افسان نماید
۱۴سکندر جهادی و خضر اعتقادی
که خاک درش آب حیوان نماید
۱۵جهان دار شاه اخستان کز طبیعت
کیومرث طهمورث امکان نماید
۱۶به تایید مهدی خصالی که تیغش
روان سوز دجال طغیان نماید
۱۷فلک در بر او چو چوب در او
سگی حلقه در گوش فرمان نماید
۱۸قبولش ز هاروت ناهید سازد
کمالش ز بابل خراسان نماید
۱۹ز باسش زمان دست انصاف بوسد
ز جودش جهان مست احسان نماید
۲۰ز یک نفخهٔ روح عدلش چو مریم
عقیم خزان بکر نیسان نماید
۲۱عجوز جهان مادر یحیی آسا
ازو حامل تازه زهدان نماید
۲۲به ناخن رسد خون دل بحر و کان را
که هر ناخنش معن و نعمان نماید
۲۳ز یک عکس شمشیرش این هفت رقعه
تصاویر این هفت ایوان نماید
۲۴در ایوان شاهی در دولتش را
فلک حلقه و ماه سندان نماید
۲۵مزور پزد خنجر گوشت خوارش
عدو را که بیمار عصیان نماید
۲۶خیالی که بندد عدو را عجب نی
که سرسام سوداش بحران نماید
۲۷اگر بوی خشمش برد مغز دریا
تیمم گهی در بیابان نماید
۲۸وگر رنگ عفوش پذیرد بیابان
چو دریاش نیلوفرستان نماید
۲۹وگر باد خلقش وزد بر جهنم
زبانی مقامات رضوان نماید
۳۰ز گل شکر لفظ و تفاح خلقش
شماخی نظیر صفاهان نماید
۳۱در اقلیم ایران چو خیلش بجنبد
هزاهز در اقلیم توران نماید
۳۲به تعلیم اقلیم گیری ملک را
ملک شاه طفل دبستان نماید
۳۳تف تیغ هندیش هندوستان را
علی الروس در روس و الان نماید
۳۴اگر خود فرشته شود بد سگالش
هم از سگ نژادان شیطان نماید
۳۵چو بر خنگ ختلی خرامد به میدان
امیر آخورش شاه ختلان نماید
۳۶پلاس افکن آخور استرانش
فنا خسرو و تخت ایران نماید
۳۷شبی کز شبیخون کشد تیغ چون خور
چو ماه از کواکب سپه ران نماید
۳۸ز شاه فلک تیغ و مه مرکب او
زحل خود و مریخ خفتان نماید
۳۹شراری جهد ز آهن نعل اسبش
که حراقش اروند و ثهلان نماید
۴۰ز بس کاس سرها و خون جگرها
اجل ساقی و وحش مهمان نماید
۴۱لب و کام وحش از دل و روی خصمان
همه رنگ زرنیخ و قطران نماید
۴۲چو پیکانش از حصن ترکش برآید
بر این حصن فیروزه غضبان نماید
۴۳اسد گاو دل، کرکسان کلک زهره
از آن خرمگس رنگ پیکان نماید
۴۴تن قلعهها پیش پولاد تیغش
چو قلعی حل کرده لرزان نماید
۴۵بر گرز سندان شکافش عجب نی
که البرز تخم سپندان نماید
۴۶در اعجاز تیغ ملک بوالمظفر
سپهر از سر عجز حیران نماید
۴۷چو روئین تن اسفندیار است هر دم
بر او فتح روئین دژ آسان نماید
۴۸از آنگه که بالغ شد اقبالش او را
عروس ظفر در شبستان نماید
۴۹مرا بین که آیات ابیات مدحش
نه تعویذ جان، حرز ایمان نماید
۵۰بدیهه همی بارم از خاطر این در
کز او گوشها بحر عمان نماید
۵۱ازین شعر خجلت رسد عنصری را
وگر عنصری جان حسان نماید
۵۲بخندم به نظم هر ابله اگر چه
زبان ساحر و خامه ثعبان نماید
۵۳بلی نخل خرمای مریم بخندد
بر آن نخل مومین که علان نماید
۵۴ملک منطق الطیر طیار داند
ز ژاژ مطین که طیان نماید
۵۵بماناد شاه جهان کز جلاش
سریر کیان تاج کیوان نماید
۵۶برات بقا باد بر دست عمرش
نه عمری که تا حشر پایان نماید
۵۷قوی چار بینان ارکانش چندان
که دور فلک هفت بنیان نماید
۵۸