فروغ جمالت نظر برنتابد
صفات خیالت خبر برنتابد
۱به کوی تو از زحمت عاشقانت
نسیم سحرگه گذر برنتابد
۲به بازار تو مشتری بیبصر بِه
که جانان خریدن بصر برنتابد
۳بلائی که از عشقت آمد به رویم
قضا برنگیرد، قدَر برنتابد
۴به هر زشتی از عشق تو برنگردم
که از عشق خوبان حذر برنتابد
۵بر آنی که خونم بریزی و سهل است
چه عاشق بود کاینقدر برنتابد
۶مکن هیچ تقصیر در کشتن من
که کار عزیزان خطر برنتابد
۷به بوسه لبت را کند رنجه نینی
که درد سر او مگر برنتابد
۸به کامت ز تنگی سخن در نگنجد
میان تو جان را کمر برنتابد
۹به جان و سر تو که خاقانی از تو
به جان گر کنی حکم سر برنتابد
۱۰سگ توست خاقانی اینک به داغت
چنان دان که داغ دگر برنتابد
۱۱