مرا صبح دم شاهد جان نماید
دم عاشق و بوی پاکان نماید
۱دم سرد از آن دارد و خندهٔ خوش
که آه من و لعل جانان نماید
۲لب یار من شد دم صبح مانا
که سرد آتش عنبرافشان نماید
۳مگر صبح بر اندکی عمر خندد
که دارد دم سرد و خندان نماید
۴بخندد چو پسته درون پوست و آنگه
چو بادام از آن پوست عریان نماید
۵نقاب شکرفام بندد هوا را
چو صبح از شکر خنده دندان نماید
۶اگر پستهٔ سبز خندان ندیدی
بسوی فلک بین که آن سان نماید
۷رخ صبح، قندیل عیسی فروزد
تن ابر زنجیر رهبان نماید
۸فلک را یهودانه بر کتف ازرق
یکی پارهٔ زرد کتان نماید
۹فلک دایهٔ سالخورد است و در بر
زمین را چو طفل ز من زان نماید
۱۰سراسیمه چون صرعیان است کز خود
به پیرانهسر ام صبیان نماید
۱۱به شب گرچه پستان سیاه است بر تن
هزاران نقط شیر پستان نماید
۱۲به صبح آن نقطها فرو شوید از تن
یتیم دریده گریبان نماید
۱۳به روز از پی این دو خاتون بینش
یکی زال آیینه گردان نماید
۱۴به شام از رگ جان مردم بریدن
ز خون شفق سرخ دامان نماید
۱۵تو میخور صبوحی تو را از فلک چه
که چون غول نیرنگ الوان نماید
۱۶تو و دست دستان و مرغول مرغان
گر آن غول صد دست دستان نماید
۱۷لگام فلک گیر تا زیر رانت
کبود استری داغ بر ران نماید
۱۸اگر جرعهای بر زمین ریزی از می
زمین چون فلک مست دوران نماید
۱۹وگر بوئی از جرعه بخشی فلک را
فلک چون زمین خفته ارکان نماید
۲۰درآر آفتابی که در برج ساغر
سطرلاب او جان دهقان نماید
۲۱دواسبه درآی و رکابی درآور
کز او چرمهٔ صبح یکران نماید
۲۲قدح قعده کن ساتکینی جنیبت
کز این دو جهان تنگ میدان نماید
۲۳رکاب است چو حلقهٔ نیزهداران
که عیدی به میدان خاقان نماید
۲۴ببین دست خاصان که چون رمح خاقان
به حلقه ربائی چه جولان نماید
۲۵به شاه جهان بین که کیخسرو آسا
ز یک عکس جامش دو کیهان نماید
۲۶بخواه از مغان در سفال آتش تر
کز آتش سفال تو ریحان نماید
۲۷شفق خواهی و صبح میبین و ساغر
اگر در شفق صبح پنهان نماید
۲۸ز آهوی سیمین طلب گاو زرین
که عیدی در او خون قربان نماید
۲۹صبوحی زناشوئی جام و می را
صراحی خطیبی خوشالحان نماید
۳۰چون آبستنان عدهٔ توبه بشکن
درآر آنچه معیار مردان نماید
۳۱قدحهای چو اشک داودی از می
پری خانهای سلیمان نماید
۳۲کمرکن قدح را ز انگشت کو خود
کمرها ز پیروزهٔ کان نماید
۳۳می احمر از جام تا خط ازرق
ز پیروزه لعل بدخشان نماید
۳۴چو قوس قزح جام بینی ملمع
کز او جرعهها لعل باران نماید
۳۵همانا خروس است غماز مستان
که تشنیع او راز ایشان نماید
۳۶ندانم خمار است یا چشم دردش
که در چشم سرخی فراوان نماید
۳۷ز بس کورد چشم دردش به افغان
گلوی خراشیده ز افغان نماید
۳۸مگر روز قیفال او زد که از خون
در آن طشت زر رنگ بر جان نماید
۳۹به جام صدف نوش بحری که عکسش
ز تف ماهی چرخ بریان نماید
۴۰ببین بزم عیدی چو ایوان قیصر
که چنگش سیه پوش مطران نماید
۴۱صراحی نوآموز در سجده کردن
یکی رومی نو مسلمان نماید
۴۲قدح لب کبود است و خم در خوی تب
چرا زخمه تب لرزه چندان نماید
۴۳چو ده عاق فرزند لرزان که هر یک
ز آزار پیری پشیمان نماید
۴۴رسن در گلو بر بط از چوب خوردن
چو طفل رسن تاب کسلان نماید
۴۵رباب از زبانها بلا دیده چون من
بلا بیند آنکو زبان دان نماید
۴۶سیه خانهٔ آبنوسین نائی
به نه روزن و ده نگهبان نماید
۴۷مگر باد را بند سازد سلیمان
که باد مسیحا به زندان نماید
۴۸خم چنبر دف چو صحرای جنت
در او مرتع امن حیوان نماید
۴۹ببین زخمه کز پیش کیخسرو دین
به کین سیاوش چه برهان نماید
۵۰به گردون در افتد صدا ارغنون را
مگر کوس شاه جهانبان نماید
۵۱جهان زیور عید بربندد از نو
مگر مجلس شاه شروان نماید
۵۲رود کعبه در جامهٔ سبز عیدی
مگر بزم خاقان ایران نماید
۵۳چو کعبه است بزمش که خاقانی آنجا
سگ تازی پارسی خوان نماید
۵۴چو راوی خاقانی آوا برآرد
صریر در شاه ایران نماید
۵۵سر خسروان افسر آل سلجق
که سائس تر از آل ساسان نماید
۵۶