خوی او از خامکاری کم نکرد
سینهٔ من سوخت چشمش نم نکرد
۱دشمنان با دشمنان از شرمِ خلق
آشتی رنگی کنند آن هم نکرد
۲از مکن گفتن زبانم موی شد
او هنوز از جور موئی کم نکرد
۳روزی از روی خودم چون روی خود
جانِ غمپرورد را خرم نکرد
۴سینهام زان پس که چون گوهر بسفت
چون صدف بشکافت پس مرهم نکرد
۵عشق او تا بر سر من آب خورد
آبخوردِ جانم الا غم نکرد
۶در جفا همجنسِ عالم بود لیک
آنچه او کرد از جفا عالم نکرد
۷خار غم در راه خاقانی نهاد
وز پی برداشتن قد خم نکرد
۸