مهر تو بر دیگران نتوان نهاد
گوهر اندر خاکدان نتوان نهاد
۱مایهٔ من کیمیای عشق توست
مایه در وجه زیان نتوان نهاد
۲دست دست توست و جان ماوای تو
پای صورت در میان نتوان نهاد
۳بارها گفتی که بوسی بخشمت
تا نبخشی، دل بر آن نتوان نهاد
۴بر جهان گفتی که دل باید نهاد
بر تو بتوان، بر جهان نتوان نهاد
۵گر زمانه داد ندهد یا فلک
بر تو جرم این و آن نتوان نهاد
۶با زمانه پنجه درنتوان فکند
بر فلک هم نردبان نتوان نهاد
۷تا به کوی توست خاقانی مقیم
رخت او بر آستان نتوان نهاد
۸