هر زمانی بر دلم باری رسد
وز جهان بر جانم آزاری رسد
۱چشم اگر بر گلستانی افکنم
از ره گوشم به دل خاری رسد
۲نیست امیدم که در راه دلم
شحنهٔ امید را کاری رسد
۳نیستم ممکن که در باغ جهان
دست من بر شاخ گلناری رسد
۴آسمان گر فیالمثل پاره کنند
زان نصیب من کلهواری رسد
۵زخمها را گر نجویم مرهمی
آخر افغان کردنم باری رسد
۶از تو پرسم در چنین غم مرد را
جان رسد بر لب؟ بگو آری رسد
۷پی گرفتم کاروان صبر را
بو که خاقانی به سرباری رسد
۸