سر نیست کز تو بر سر خنجر نمیشود
تا سر نمیشود غمت از سر نمیشود
۱از شست عشق تو نپرد هیچ ناوکی
کان با قضای چرخ برابر نمیشود
۲هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خون
وین طرفهتر، که تیر تو خود تر نمیشود
۳سلطان نیکوانی و بیداد میکنی
میکن که دست شحنه به تو درنمیشود
۴انصاف من ز تو که ستاند که در جهان
داور نماند کز تو به داور نمیشود
۵روزم فرو شد از غم و در کوی عشق تو
این دود جز ز روزن من بر نمیشود
۶روزی هزار بار بخوانم کتاب صبر
گوشم به توست لاجرم از بر نمیشود
۷از آرزوی وصل تو جان و دلم نماند
کآمد شد فراق تو کمتر نمیشود
۸کردم هزار یارب و در تو اثر نکرد
یارب مگر سعادت یاور نمیشود
۹خاقانیا ز یاربِ بیفایده چه سود
کاین یارب از بُروت تو برتر نمیشود
۱۰