کو دلی کانده کسارم بود و بس
از جهان زو بودهام خشنود و بس
۱مرغ دیدی کو رباید دانه را
محنت این دل هم چنان بربود و بس
۲من ز چرخ آبگون نان خواستم
او جگر اجری من فرمود و بس
۳چرخ بر من عید کرد و هر مهم
ماه نوصاع تهی بنمود و بس
۴من زکات استان او در قحط سال
هم بصاعی باد میپیمود و بس
۵ز آتش دولت چو در شب ز اختران
گرمیی نادیده دیدم، دود و بس
۶مایهٔ سلوت به غربت شد ز دست
دل زیان افتاد و محنت سود و بس
۷تا به تبریزم دو چیزم حاصل است
نیم نان و آب مهران رود و بس
۸زیر خاک آساید آن کز تخم ماست
تخم هم در زیر خاک آسود و بس
۹چون بروید تخم محنتها کشد
محنت داسش که سر بدرود و بس
۱۰آتش از دست فلک سودم به دست
کو به پای غم چو خاکم سود و بس
۱۱عودی خاک آتشین اطلس کنم
ز آب خونین کاین مژه پالود و بس
۱۲گرچه غم فرسودهٔ دوران بدم
مرگ عز الدین مرا فرسود و بس
۱۳بر سر خاکش خجل بنشست چرخ
نیم رو خاکی و خون آلود و بس
۱۴مه به اشک از خاک راه کهکشان
گل گرفت و خاک او اندود وبس
۱۵گفتم ای چرخ این چنین چون کردهای
پس به خون ما توئی ماخوذ و بس
۱۶هم ز عذر خود تظلم کرد چرخ
کان تظلم گوش من بشنود و بس
۱۷بر لباس دین طراز شرع را
لفظ و کلکش بود تار و پود و بس
۱۸مهدی دین بود لیکن چون مسیح
بر دل بیمارم او بخشود و بس
۱۹جاه و جانی بس به تمکین و حضور
بر تن و جان من او افزود و بس
۲۰گرچه در تبریز دارم دوستان
دوستی جانی مرا او بود و بس
۲۱بعد از او در خاک تبریزم چکار
کابروی کار من او بود و بس
۲۲