صدری که قدر کان شکند گوهر سخاش
بحری که نزل جان فکند پیکر سخاش
۱صدر سخی که لازم افعال اوست بذل
این اسم مشتق است هم از مصدر سخاش
۲هارون صدر اوست فلک ز آن که انجمش
هر شب جلاجل کمر است از زر سخاش
۳شعری به شب چو کاسهٔ یوزی نمایدم
اعنی سگی است حلقه بگوش در سخاش
۴شمس فلک ز بیم اذ الشمس در گریخت
در ظل شمس دین که شود چاکر سخاش
۵والشمس خوان که واو قسم داد زیورش
کو بست بهر هم لقبی زیور سخاش
۶تا شمس دین بر اوج ریاست دواسبه راند
یک ذره نیست شمس فلک ز اختر سخاش
۷هست از سخاش عید جهان و اختران دهند
از خوشهٔ سپهر زکات سر سخاش
۸این پیر زن ز دانهٔ دل میدهد سپند
تا دفع چشم بد کند از منظر سخاش
۹رضوان ملک خسرو مالک رقاب اوست
که ارمن بهشت عدن شد از کوثر سخاش
۱۰لابل که در قیاس درمنه است و شوره خاک
طوبی به نزد خلقش و کوثر بر سخاش
۱۱میر رئیس عالم عادل شود طراز
هر حله را که بافته در ششتر سخاش
۱۲تا خلق را ز خلق و دو دستش سه قله هست
بحرین دو قله نیست بر اخضر سخاش
۱۳و اینک ببین بحیرهٔ ارجیش قطرهای است
از موج بحر در یتیم آور سخاش
۱۴نشگفت اگر بحیرهٔ ارجیش بعد از این
آرد صدف ز بحر گهر پرور سخاش
۱۵گوئی که فتح باب نخست آفرینش اوست
بهر نظام کل جهان جوهر سخاش
۱۶ز آن ده بنان که هشت جنان را مدد دهد
هفت اخترند و نه فلک اجری خور سخاش
۱۷این هفت نقطه یک رقمند از خط کفش
و آن نه صحیفه یک ورق از دفتر سخاش
۱۸خط کفش به صورت جوی است و جوی نیست
بحری است لیک موج زن از گوهر سخاش
۱۹دست سخاش بین شده صورتگر امید
یا دست همت آمده صورتگر سخاش
۲۰جوزا صفت دو گانه هزار آفتاب زاد
هر گه که رفت همت او در بر سخاش
۲۱هست آدم دگر پدر همتش چنانک
حوای دیگر است کنون مادر سخاش
۲۲گل گونهٔ رخ امل آن خون کنند و بس
کز حلق بخل ریخت سر خنجر سخاش
۲۳هر ناخنیش معن و هر انگشت جعفری است
پس معن جود چون نهم و جعفر سخاش
۲۴ابر از حیا به خنده فرو مرد برقوار
کو زد قفای ابر به دست تر سخاش
۲۵عزمش همی شکنجه کند کعب کوه را
تا گنج زرفشان دهد اندر خور سخاش
۲۶بر چشمهٔ کرم شد و سد نیاز بست
پس خضر جود خوانم و اسکندر سخاش
۲۷هر دم هزار عطسهٔ مشکین زد از تری
مغز جهان ز رایحهٔ عنبر سخاش
۲۸مرغی است همتش که جهان راست سایهبان
بر هفت بیضهٔ ز می از یک پر سخاش
۲۹بر سر برند غاشیه چون عبهرش سران
کز سیم و زر شده است جهان عنبر سخاش
۳۰هست آفتاب زرد و شفق چون نگه کنی
تب بردهٔ گشاده رگ از نشتر سخاش
۳۱ساعات بین که بر ورق روز و شب رود
کو بیست و چار سطر شد از منظر سخاش
۳۲بالای هفت خیمهٔ پیروزه دان ز قدر
میدانگهی که هست در آن عسکر سخاش
۳۳اندیشه نردبان کند از وهم و بر شود
از منظر سپهر به مستنظر سخاش
۳۴بر خوان همتش جگر آز میخورد
دندان تیز سین که شده است افسر سخاش
۳۵او شیر و نیستانش دوات است لاجرم
برد تب نیاز به نیشکر سخاش
۳۶در هیچ جا ز شهر خراسان مکرمت
کس پنج نوبه نازده چون سنجر سخاش
۳۷بگذار استعارت از آنجا که راستی است
ار من کند نظیر خراسان خور سخاش
۳۸محمود بن علی است چو محمود و چون علی
من هم ایاز جودش و هم قنبر سخاش
۳۹محمودوار بت شکن هند خوانش از آنک
تاراج هند آز کند لشکر سخاش
۴۰یعسوب امت است علیوار از آنکه سوخت
زنبور خانهٔ زر و سیم آذر سخاش
۴۱چون در زمانه آب کرم هیچ جا نماند
جای تیمم است به خاک در سخاش
۴۲نی نی چو من جهانی سیراب فیض اوست
سیراب چه که غرقهتن از فرغر سخاش
۴۳با خار خشک خاطرم آرد ترنگبین
بادی که بروزد ز نی عسکر سخاش
۴۴ز آن نخل خشک تازه شود گر نسیم قدس
چون مریم است حامله تن دختر سخاش
۴۵از آبنوس روز و شبم زان کند دوات
تا نسخه میکنم به قلم محضر سخاش
۴۶پیشم چو ماه قعدهٔ شبرنگ از آن، کشند
تا خوانم آفتاب جنیبت بر سخاش
۴۷سجاده از سهیل کنم نز ادیم شام
تا میبرم سجود سپاس از در سخاش
۴۸بارانی ز آفتاب کنم نز گلیم مصر
کز میغتر هواست همه کشور سخاش
۴۹دل کو محفهدار امید است نزد اوست
تا چون کشد محفهٔ ناز استر سخاش
۵۰پای دلم برون نشد از خط مهر او
نی مهرهٔ امید من از ششدر سخاش
۵۱گر داشت یک مهم به عزیزی چو روز عید
شد چون هلال شهره ز من پیکر سخاش
۵۲گر کعب مامه آب نخورد و به تشنه داد
مشهورتر ز دجله شد آبشخور سخاش
۵۳ور حاتم اسبی از پی طفل و زنی بکشت
نی ماند زنده نام و شد آن مفخر سخاش
۵۴امروز مهتر رؤسای زمانه اوست
صد کعب و حاتماند کنون کهتر سخاش
۵۵خون لفظم از خوشی مراعات او بلی
هست این گلاب من ز گل نستر سخاش
۵۶از لفظ من که پانصد هجرت چو من نزاد
ماند هزار سال دگر مخبر سخاش
۵۷گستردم این ثنا ز محبت نه از طمع
تا داندم محب ثنا گستر سخاش
۵۸این تحفه کز ملوک جهان داشتم دریغ
کردم نثار بارگه انور سخاش
۵۹او راست باغ جود و مرا باغ جان و من
نوبر فرستمش عوض نوبر سخاش
۶۰او مرد ذات و همت من بکر، لاجرم
بکری همتم شده در بستر سخاش
۶۱من یافتم ندای انا الله کلیموار
تا نار دیدم از شجر اخضر سخاش
۶۲امروز صد چراغ ینا بر فروختم
از یک شرر که یافتم از اخگر سخاش
۶۳صد نافه مشک دادمش از تبت ضمیر
گر یک بخور یافتم از مجمر سخاش
۶۴