سر حد بادیه است روان پاش بر سرش
جان را حنوط کن ز سموم معطرش
۱گوگرد سرخ و مشک سیه خاک و باد اوست
باد بهشت زاده ز خاک مطهرش
۲ناف زمی است کعبه مگر ناف مشک شد
کاندر سموم کرد اثر مشک اذفرش
۳خونت ریز بیدیت مشمر بادیه که هست
عمر دوباره در سفر روح پرورش
۴در بادیه ز شمهٔ قدسی عجب مدار
گر بر دمد ز بیخ ز قوم آب کوثرش
۵از سبزه و ز پر ملایک به هر دوگام
مدهامتان نوشته دو بستان اخضرش
۶دریای خشک دیدهای و کشتیی روان
هان بادیه نگه کن و هان ناقه بنگرش
۷دریای پر عجایب وز اعراب موج زن
از حلهها جزیره و از مکه معبرش
۸وآن کشتی روندهتر از بادبان چرخ
خوشگامتر ز زورق مه چار لنگرش
۹لنگر شکوه باد کند دفع پس چرا
در چار لنگر است روان باد صرصرش
۱۰جوزا سوار دیده نهای بر بنات نعش
ناقه نگر کجاوه و هم خفته از برش
۱۱اشتر بنات نعش و دو پیکر سوار او
ماه دگر سوار شده بر دو پیکرش
۱۲گیسوی حور و گوی زنخدانش بین بهم
دستارچه کجاوه و ماه مدورش
۱۳اشتر بنات نعش و دو پیکر سوار او
ماه دگر سوار شده بر دو پیکرش
۱۴گیسوی حور و گوی ز نخدانش بین بهم
دستارچه کجاوه و ماه مدورش
۱۵ماند کجاوه حاملهٔ خوش خرام را
اندر شکم دو بچه بمانده محصرش
۱۶یا بیقلم دو نون مربع نگاشته
اندر میان چو تا دو نقط کرده مضمرش
۱۷و آن ساربان ز برق سراب برنده چشم
وز آفتاب چهره چو میغ مکدرش
۱۸چون صد هزار لام الف افتاده یک به یک
از دور دست و پای نجیبان رهبرش
۱۹وادی چو دشت محشر و بختی روان چنانک
کوه گران که سیر بود روز محشرش
۲۰بلک آن چنان شده ز ضعیفی که بگذرد
در چشم سوزنی به مثل جسم لاغرش
۲۱چون صوفیانش بارکشی بیش و قوت کم
هم رقص و هم سماع همه شب میسرش
۲۲هر که از جلاجل و جرس آواز میشنود
در وهم نفخ صور همی شد مصورش
۲۳صحن زمین ز کوکبهٔ هودج آنچنانک
گفتی که صد هزار فلک شد مشهرش
۲۴و آن هودج خلیفه متوج به ماه زر
چون شب کز آفتاب نهی بر سر افسرش
۲۵سالی میان بادیه دیدند فرغری
ز آنسان که ره که گفت نکردند باورش
۲۶باور کنی مرا که بدیدم به چشم خویش
امسال چون فرات روان چند فرغرش
۲۷ظن بود حاج را که مگر آب چشم من
جیحون سلیل کرد بر آن خاک اغبرش
۲۸یا شعر آبدار من از دست روزگار
نقش الحجر نمود بر آن کوه و کردرش
۲۹